گِل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

های! با یک تن، اَتَن (1) کی می­شود؟
این وطن، بی ما وطن کی می­شود
گر نباشد از تو هم این سرزمین
خانه­ی آباد من کی می­شود؟
از وقتی به کابل آمده­ام، شب­ها با این آهنگ، سر آسوده بر بالین می­گذارم و پگاه نیز که برمی­خیزم، باز با نیروی این آهنگ، شادمانه، روز را آغاز می­کنم. شعرش از دکتر عبدالسمیع حامد است و فرهاد جان دریا با صدای محشرش، آن را اسطوره­ای ساخته است. این آهنگ و شعر را به لیلای عزیزم پیش­کش می­کنم­ که دوست­دار افغانستان و فرهاد دریاست.
فرهاد دریا 

هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت دیگر
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
نیست گر خشت طلایی یا نباشد خشت پخته
خشت خام انداز بالا، «یا علی»، «یا پیر» گفته
سقف خانه از کبوتر، فرش خانه از ترانه
یک بَرَنده (2) از پرنده، غرق شعر عاشقانه
خانه را سازیم از نو، تا هوای تازه آید
نور از کلکین  در آید، عشق از دروازه آید
پرده­های خانه از گل، از گل سرخ قدیمی
مثل چشمان من و تو، شیشه­ها با هم صمیمی
تاق ما گنجشک­ها را میهمان خانه سازد
دل، انار سرخ خود را آب سازد، دانه سازد
هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت کاشی
می­کنم زیر بَرَنده یک چمن طوطی، نقاشی
طوطیان ما بخوانند از هوای فصل دیگر
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
لینک دانلود آهنگ هه با صدای نازنین فرهاد دریا.
1.     رقص ملی افغانستان.
2.     صفه؛ سکو.

1.     2.    

5 comments 87/04/11 @ 06:12ق.ظ

اندر حکایت جایگاه ما در دهکده جهانی
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

 

در بند ششم سیاست­ خارجی وزارت امور خارجه افغانستان به این نکته اشاره شده است که جایگاه ژئوپلتیک افغانستان به عنوان گذرگاه غیرقابل چشم­پوشی میان آسیای میانه، آسیای جنوبی و آسیای جنوب شرقی و نیز همسایگی با خاورمیانه، بسیار اهمیت دارد. 

این سخن تازه­ای نیست. با این هم نگاهی به گذشته و اکنون کشور نشان می­دهد که هرگز ما نتوانسته­ایم از این جایگاه به درستی بهره جوییم و برعکس، چه قدرت­های جهانی و چه همسایگان شرور همیشه از این گذرگاه، منافع شوم خود را در تقابل با یکدیگر به پیش برده­اند.

جایگاه ژئوپلتیک افغانستان 

در دوران جنگ سرد، کشور ما آوردگاه نبرد ابرقدرت شرق و غرب بود. اکنون نیز سرزمین ما میدان زورآزمایی نظام مسلط جهانی با مخالفان این نظام یعنی تروریسم جهانی است. این دو دوره شباهت­ها و تفاوت­هایی با هم دارند. در دوره اول، نظام سوسیالیستی شرق که از اعتبار و قدرت هم­پا با نظام امپریالیستی امریکا برخوردار بود، با توجه به اندیشه­هایی که برای گسترش قلمرو نفوذ خود به آسیای جنوبی و جنوب شرق داشت، افغانستان را آماج یورش نظامی قرار داد. به یقین، اگر شوروی می­توانست در افغانستان ماندگار شود، پیروزی ایدئولوژی مارکسیستی در جهان تضمین می­شد. با این حال، شکست شوروی در افغانستان، تومار ایدئولوژی یادشده را حتا در سرزمین­هایی که حضورش در آن­جا تضمین شده به شمار می­رفت، در هم پیچید و به یک­باره، کوس رسوایی آن را به صدا درآورد. در این دوره، رژیم دست­نشانده حاکم در کابل، با وجود اندیشه­های ابتدایی برای بهبود و رفاه مردم، چون بنای ناسازگاری با تار و پود اجتماعی این ملت را گذاشته بود، به زودی، راهکار سرکوب و خشونت را در پیش گرفت. از این رو، نه تنها خود نتوانست به اندیشه­های بر فرض ترقی­خواهانه­اش جامه عمل بپوشاند که در چند روز قدرتش، زمینه فروپاشی بنیادهای اقتصادی و اجتماعی و نابودی نیروی انسانی کشور را فراهم کرد که آشکار نیست چند سال باید بگذرد تا کشور از خاکستر این آتشی که کمونیست­ها برافروختند، به سلامت برخیزد. 

در این میان، هم­نشینی و هم­خوانی دو اندیشه امپریالیستی و بنیادگرایی اسلامی در مبارزه با اندیشه مارکسیستی و مبارزه هم­پا و پشتیبانی دوجانبه این دو ایدئولوژی از همدیگر در دوران جهاد افغانستان، تناقضی بود که هنوز نیز برای بسیاری از مردم و صاحب­نظران حل ناشده باقی مانده است. با این هم، همین دوگانگی دنیای فکری، پس از فردای فروپاشی شوروی، خود را به زودی نشان داد و توان­مندی امپریالیسم در پیش­گیری از استقرار حاکمیت مجاهدان در افغانستان و سپس پشتیبانی از روی کار آمدن طالبان ـ نماینده راستین بنیادگرایی ـ از دو نگرش حکایت می­کرد. نخست این­که غرب به دلیل نداشتن برنامه، از هول حلیم در دیگ افتاد و برای این­که حکومت به دست مجاهدان محافظه­کار نیافتد، وقتی رشته کار از دستش رها شد، به حاکمیت واپس­گرا و تندرو طالبان هم تن داد. دوم این­که غرب برای این­که نطفه ریشه دواندن هرگونه حکومت دینی با گرایش رقیق یا غلیظ اسلامی را در افغانستان بخشکاند، در سناریویی از پیش تنظیم شده و گربه موش بازی، به مجاهدان خام­اندیش فرصت داد تا بر سر داشته­های خویش قمار کنند و آن را به باد دهند. سپس به طور طبیعی، مجالی فراهم آورد که هم ملت و هم دنیا مزه حاکمیت دینی طالبان را بچشد. آن­گاه برگ اصلی خود را رو کرد و مردم کشور و دنیا نیز پذیرفتند؛ چون تنها راه نجات بود و آن، بنیاد نهادن حکومت سکولار با ویژگی­های بومی (شلم شوربایی از نژادگرایی و مذهب­بازی مجاهدان تازه به قدرت رسیده) بود. 

حال چه پندار نخست، درست باشد و چه پندار دوم، غرب با پشتوانه­ای از نظریه­های فلسفی و سیاسی مانند «جنگ تمدن­ها» و «پایان تاریخ» در سرزمین افغانستان حضور دارد. آن بار در نبرد با کمونیسم، پیروز شد و این­بار در جدال با کسانی که زمانی، خود به صورت تاکتیکی با آنان همراه شده بود، می­کوشد دوباره پیروزی اندیشه­های خود را به نمایش بگذارد. ناتو در نبود شوروی و برچیده شدن امپراتوری پیمان ورشو، خود را به قلب آسیا کشانده و امریکا در مقام کدخدای دهکده جهانی، با شماری نااهل این دهکده آن هم در قلب منطقه پرآشوبی مثل آسیا و خاورمیانه روبه­روست که کدخدایی­اش را زیر سؤال برده­اند. در کنار این، برخی اهالی نیمه اهل این دهکده نیز به دلیل قدرت­مندی خود یا از سر لج­بازی، دوست ندارند کدخدا در درگیری با نااهلان، پیروزی راحتی به دست آورد. در نبرد دو قطب پیشین، دنیای نیمه اهل، پشت اردوی امپریالیسم، ایستاده بود و هواداری­اش می­کرد. این بار نیز هر چند از گزند نااهلان وحشی­صفتی چون القاعده و طالبان می­هراسد، ولی این سبب نمی­شود دلش برای گزندرسانی نااهلان به کدخدا غنج نزند. 

سوک­مندانه، در هر دو زورآزمایی، تماشاگران بی­ توش و توانی به نام افغان­ها قربانی کشتی گرفتن اربابان جهانی می­شوند و این، صحنه بزکشی بزرگی را برای هر افغان تداعی می­کند که هر روزه در فرهنگ خویش با آن روبه­روست. در نبرد اول، همه سرمایه­های مادی و معنوی و انسانی کشورمان به غارت اردوهای شرق و غرب رفت. در نبرد دوم نیز باز چنین بیمی می­رود. در هر دو نبرد، قاعده مناقشه، اسلام است و هر بار، بازیچه دست این و آن مدعی منطقه­ای یا محلی. 

به هر حال، سر اصل سخن برگردیم که در بند ششم سیاست خارجی وزارت خارجه کشورمان نگاشته شده است. آری، هم خود ما و هم دوستان و دشمنان ما به این جایگاه افغانستان باور دارند، ولی افسوس که به دلیل ناتوانی­های ساختاری و اندیشگی، ما تنها روی کاغذ، این جایگاه را برای خویشتن تثبیت می­کنیم و در عمل، دیگران از آن بهره می­­برند.

5 comments 87/04/1 @ 05:38ق.ظ

مدتی این مثنوی تأخیر شد
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

 

این برای دومین بار در طول امسال است که در وب می­نویسم و آن هم از کابل. از اواخر ماه حمل در کابل هستم. دوستانم را کم کم دوباره یافته­ام. همان لحظه ورودم به میدان هوایی، محمدحسین محمدی و ضیا قاسمی، دو دوست خوبم به استقبالم آمدند. روزهای بعد، محمود جعفری را با روح آرامش درک کردم و سپس شکور نظری، عاصف عزیز، علی محمدی و وحید عباسی را که به کابل آمده بود. دیدن استاد زریاب هم که صفای خودش را دارد. اتفاق شاعرانه­ای هم برایم افتاده است. کلکین اتاق سکونت و کارم، هر دو به سوی کوه «چنداول» گشوده می­شوند و این، چیزی است که در خواب هم نمی­توانستم ببینم. 

صبح­ها در سکونت­گاه­مان، همراه دوستان نرمش صبح­گاهی می­کنیم. سپس به سوی محل کار راه می­افتیم. سرکی که به دانشگاه محل کارم می­رسد، خیابانی تمیز و بزرگ پر از درختان سر به فلک کشیده است. هوای صبح­گاهی­اش نیز وقتی با حضور دخترکان و پسرکان دانش­آموزی همراه می­شود که لباس یک­دست مدرسه پوشیده­اند، به آدمی جان می­بخشد. 

زندگی در کابل، از صبح بسیار زود آغاز می­شود. وقتی ما به دانشگاه می­رسیم، آفتاب به نیمه­های آسمان رسیده است. جمعه­ها هوای پاک کابل دوست­داشتنی است. روزهای دیگر، هیاهوی جماعت و سرزندگی بازار و نغمه­های رنگارنگ، تو را وا می­دارد به چهره یکایک انسان­های پیرامونت بنگری تا دریابی چه رنج­ها کشیده­اند یا می­کشند. زندگی برای مردم عادی تا اندازه­ای سخت است که این، درد مشترک همه کشورهای جهان سومی است. با این حال، زندگی در رگ کوچه­ها جاری است. شرکت­های خرد و کلان ارتباطی، سراسر جمعیت میلیونی کشور را با خطوط تلفن و اینترنت خود پوشش داده­اند. بیش از صدها نشریه، دوازده شبکه تلویزیونی و پنجاه شبکه رادیویی، ملت را سرگرم و از کاستی­های جامعه و دولت آگاه می­سازند و صد البته به گفته عبدالکریم گرین، وزیر اطلاعات و کلتور، «گپ مفت» می­زنند. کرزی صاحب هم مثل همیشه حرف­های قشنگ قشنگش را در مجلس­های کوچک و بزرگ دولتی و غیر دولتی به خورد مردم می­دهد و دست استکبار این بار منطقه­ای همیشه از آستین همسایگان ارجمندمان نمایان است. ملت خون­جگرم حق بسیاری دارد که از رفاه نسبی برخوردار باشد و آب و برق برایش کالای لوکس نباشد. نکته جالب این است که مردم با همه فقرشان به اهمیت سواد و دانایی پی برده­اند و می­کوشند از قافله درس خواندن باز نمانند. 

در این مدت، کتاب­های شعری را که این­جا منتشر شده­اند، خریده و خوانده­ام. کارهای خوب هم درون­شان می­توان یافت. «جنگ و صلح» تولستوی، «دیوان بیدل» و «گلنار و آیینه» زریاب، سه کتابی هستند که دست گرفته­ام تا بخوانم. درصد هوای شاعرانه این­جا ـ اگر آدم خودش هم بخواهد ـ بالاست. فضای شعری را می­توان از فضای بکر طبیعت و روح مردم وام گرفت. 

این بود گزارش کوتاهی از این که چه کردم و می­کنم. در این مدت که در پهنه اینترنت نبودم، عزیزانم با تلفن، پیام تلفنی، پست الکترونیک و پیام وبلاگی، از راه­های دور و نزدیک، حالم را جویا شدند. از همه شان یک جهان سپاس­گزارم. امید که توان پاسخ­گویی به مهربانی­شان را داشته باشم. به یقین، هم­نشینی با دوستان خوب این­جا و یاد دوستان نیک در غربت، هیچ غمی برای آدمی باقی نمی­گذارد. روی تک­تک­تان را می­بوسم و می­گویم: «به امید دیدار». 

16 comments 87/03/8 @ 01:19ب.ظ

گرامی داشت رهنوردزریاب، پاسداشت نماد ادبیات داستانی افغانستان
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

استاد محمدواصف باخترى: «ما بايد رهنورد را گرامى بداريم كه تمام قد بر درگاه ادبيات داستانى ما ايستاده است».
چو پیر و جوان، خاتم عشق را
به لبخند مهرت، نگین کرده­اند
کسانی کز این عشق، آشفته­اند

تو را مقصد تیر کین کرده­اند

روزنامه آرمان ملی چاپ کابل نوشت روز پنج شنبه 8 حمل (فروردین)، فرد ناشناسی که می­خواسته استاد محمداعظم رهنورد زریاب را در خانه­اش به قتل برساند، با هوشیاری همسایگان استاد در کار خود ناکام مانده و گریخته است.
خبر ترور نافرجام استاد رهنورد زریاب در حالی منتشر می شود که یک هفته پیش، یکی از جراید کابل، نوشته­ای با عنوان «زریاب د زریابی لپاره په فرهنگ پلورنه لاس پوری کری دی» را با امضای مستعار «فرهنگپال» منتشر کرد که در آن، هشدار داده شده بود که اگر اداره­های دولتی به ویژه دادستانی جلوی «اقدامات فرهنگ ستیزانه» زریاب را نگیرند، مسؤولیت هرنوع پی­آمد ناگوار به دوش دولت خواهد بود.
بی­شک، این دسیسه را گروه­های بی­منطقی سامان داده­اند که از رفتار شجاعانه استاد رهنورد زریاب در انتقاد شدید از عبدالکریم خرم، وزیر فرهنگ و اطلاعات افغانستان برای اخراج و مجازات سه تن از کارمندان تلویزیون ملی افغانستان به جرم استفاده از واژه های پارسی «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» خشمگین هستند. رهنورد زریاب از آغاز داستان­نویسی تاکنون در هر جا که بوده، از حریم زبان پارسی دفاع جانانه کرده است. یادش به خیر چهارمین جشنواره ادبی «قند پارسی» که در آن­جا یک هفته هم­نشین و همراه همیشگی استاد بودم و از گفته­های شیرینش بهره­ها بردم.
این گفته دوست خوبم، ضيا قاسمى را هم بیاورم که در مراسم بزرگداشت استاد زریاب در  کابل (روز چهارم حمل امسال) گفته است: «در سال دو هزار و شش ميلادى در چهارمين جشنواره ادبى «قند پارسى» در تهران، مراسم بزرگداشت از استاد رهنورد زرياب برگزار شد كه در آن، نويسندگان نامدار ايرانى شركت كرده بودند. وقتى رسانه‌ها شنيدند استاد زرياب در تهران تشريف آورده، تمام رسانه‌ها از سراسر ايران هجوم آوردند و عجيب غوغایی برپا شده بود، اما متاسفانه امروز از تمام رسانه‌هاى ما فقط سه تاى آنها در اينجا شركت كردند». واقعن، خودم که مدیر ستاد خبری جشنواره و مدیر برنامه­های استاد در جشنواره بودم، آن یک هفته نفهمیدم که کی خوابیدم و بیدار شدم. تا نیمه­های شب، یک لحظه آرام و قرار نداشتم؛ چون روزنامه­ها و مجله­ها و پایگاه­های خبررسانی فرهنگی و ادبی ایران پی در پی گفت­وگوی اختصاصی با استاد را درخواست می­کردند.
اکنون متن کامل گفت­وگویی را می­آورم که سال گذشته در هنگامه برپایی چهارمین جشنواره ادبی «قند پارسی» با استاد زریاب انجام دادم. این گفت­وگو با همکاری عاصف جان حسینی صورت گرفت.

استاد محمداعظم رهنورد زریاب و محمدصادق دهقان 

آفرینش­گر ما نقدپذیری را نیاموخته است
گفت­وگوی ويژه محمد صادق دهقان با محمد اعظم رهنورد زرياب
 * از كار و بار اين روزهاتان در «كابل شه­نامه­اي» بگوييد.
از وقتي كه به كابل آمدم، هيچ داستان ننوشتم، ولي داستان‌هاي نانوشته‌ي بسياري دارم، از جمله «رازهاي‌ دايه‌ي پير»، «سرانجام آقاي سحرخيز بيدار مي‌شود» و «سكه‌اي كه سليمان يافت» و هم‌چنان رمان ديگري كه از اروپا، نيمه تمام با خود آوردم: «سيب و ارسطاطاليس».
در اين شب و روز، يك داستان ديگر آغاز كردم به نام «زليخا در برف». اميدوارم كه ناتمام نماند و بنشينم و آن را تمام كنم. در اين شب و روز، يك داستان ديگر هم پرپر مي­زند كه بيرون برآيد و اگر اين بيرون برآيد، «زليخا در برف» ناتمام مي‌ماند. اميدوار هستم كه حوصله كند تا «زليخا در برف» تمام شود.
من كه از فرانسه آمدم، مشاور وزير اطلاعات و فرهنگ شدم. بعضي از رويدادها در وزارت اطلاعات و فرهنگ ديده شد كه از آن كناره گرفتم. اكنون مشاور تلويزيون طلوع هستم و هم­چنان ويراستار خبرها.
 * محمد اعظم جوان كي دريافت داستان نوشته است؟
بسيار خردسال بودم كه به يك انگيزه به نوشتن روي آوردم. آن انگيزه اين بود كه خانه­ي ما در دهه­ي سي؛ يعني نيم قرن پيش، محل رفت و آمد روشن­فكران بود. مهم­ترين و برجسته­ترين چهره­هاي فرهنگي و سياسي آن زمان به خانه­ي ما رفت و آمد داشتند. از جمله كساني كه به خانه­ي ما رفت و آمد داشتند، دو چهره­ي فرهنگي سرشناس، يكي، شادروان محمد رحيم الهام و ديگري، شادروان محمد نسيم نكهت سعيدي، هر دو از استادان آن زمان دانش­گاه كابل بودند. نخستين ره­نماي من در كار نوشتن به صورت جدّي نيز استاد نكهت سعيدي بود. البته در مكتب هم ما يك آموزگار بسيار خوب داشتيم به نام سيد محمد نبي مظفري كه از باشنده­هاي چنداوُل كابل بود كه مرد با دانش و فرهيخته­اي بود و من بسيار خود را مديون او احساس مي‌كنم. به هر حال، در مراحل بعدي و به صورت جدّي‌تر، نسيم نكهت، ره­نما و مشوّق من بود و اين به صورت تقريبي برابر مي‌شود به سال‌هايي كه در صنف شش مكتب بودم. كارهاي نخستين من را استاد نكهت، ره­نمايي و ويرايش كرد، ولي اثري را كه شايسته­ي چاپ ديد، «معلم رسم» نام داشت كه خود ايشان برد و در مجله «پشتون غر» چاپ كرد كه فكر مي كنم صنف نه مكتب بودم. البته از اثري كه خودم بسيار خوشش داشتم  وهنوز هم دوستش دارم، داستاني بود به نام «پرده­ي دوم» كه آن را فكر مي‌كنم در صنف اول دانش­كده نوشتم.
 * داستان­نويس افغان براي نوشتن بايد با چه گرفتاري­هايي دست و پنجه نرم كند؟
مشكل اساسي داستان­نويس‌هاي ما در حال حاضر، نداشتن وقت است. بسياري از نويسنده­هاي ما امروز در مؤسسه­هاي خارجي كار مي‌كنند كه در آن­جاها سخت از ايشان كار مي‌كشند و فرصت باقي نمي­ماند كه به نوشتن و آفرينش ادبي دست بزنند. مشكل ديگر، نبود مرجع چاپ و نهادي است كه به چاپ آثارشان بپردازد. شما مي‌دانيد كه در افغانستان، ناشر كتاب به آن معنايي كه در جهان وجود دارد، نيست. نويسنده‌ها غالبا ناگزير هستند آثارشان را به خرج خود چاپ كنند كه اين هم بسيار مضحك به نظر مي‌رسد و هم آزاردهنده است.
 * پس وزارت فرهنگ چه مي­كند؟
سوگ­مندانه بايد بگويم در پنج سالي كه گذشت، وزارت اطلاعات و فرهنگ در زمينه چاپ آثار ادبي هيچ كار چشم­گيري انجام نداده است. به ياد دارم در دهه چهل؛ يعني چهل سال پيش، انتشارات بيهقي كه آقاي واله، مسؤول آن بود، هر هفته، يك كتاب چاپ مي‌كرد. جاي تأسف است پس از چهل سال، امروز وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در پنج سال، يك كتاب هم چاپ نكرده است و اميدي هم ديده نمي­شود كه به اين كار بپردازد.
 * از اين­ها كه بگذريم، آيا رمان افغاني آفريده شده است؟
در افغانستان، اولين آثاري كه به­ وجود آمدند، مانند اروپا، رمان‌گونه‌ها بودند. در اروپا، اول رمان معاصر به وجود آمد و پس از آن، در اواخر سده هجده و اوايل نوزده، داستان كوتاه. در افغانستان هم اول رمان­گونه­ها به­ وجود آمد كه زياد با معيارهاي رمان­نويسي هماهنگي نداشتند. با اين حال،  اين رمان‌گونه­ها را مي‌توان به عنوان نخستين هسته‌هاي رمان­نويسي در افغانستان پذيرفت. در حال حاضر هم از چند سال به اين سو، رمان‌هايي در افغانستان به وجود آمده است، مانند آثار عتيق رحيمي، حسين فخري، سرور آذرخش، رزاق مأمون. خودم هم رماني به نام «گلنار و آيينه» نوشته كردم. به هر صورت، ما نوشته­هايي به نام رمان داريم، ولي تا جايي كه به شخص من مربوط مي‌شود، اين رمان­ها، مرا قناعت داده نتوانسته است.
 * چرا داستان­نويسان ما به نقد اهميت نمي­دهند؟
فكر مي­كنم كه بين آفرينش­گر و منتقد همواره نوعي خصومت وجود داشته است. حتا نويسنده­اي مانند گابريل گارسيا ماركز، سخت از منتقدان نفرت دارد. يك نويسنده­ي فرانسوي هم مي‌گويد كه وقتي كسي نتوانست شاعر و نويسنده شود، منتقد مي‌شود. به هر صورت، اين اختلاف بين منتقد و آفرينش­گر هم در جهان و هم در افغانستان وجود دارد. منتها مشكل اساسي در افغانستان اين است كه نقد به آن عنواني كه در اروپا مطرح است، فكر مي‌كنم هنوز عرض وجود نكرده است. غالبا نقدها از خصومت‌ها، انتقام‌گيري‌ها و برجسته ساختن خويشتن از طرف منتقد به وجود مي‌آيد كه لابد اين‌ها نمي‌توانند زر ناب نقد باشند. نقد بيش­تر يك سلسله غرض‌ورزي‌ها و بيش­تر بها دادن به دوستان و كم­تر بها دادن به دشمنان بوده است؛ يعني خود نقد به معني واقعي اين مقوله تا به حال در افغانستان به وجود نيامده است. حدس مي‌زنم اگر به وجود بيايد، منتقدان ما شايد از آن استقبال كنند. به جز آن هم يك مقداري آفرينش­گران ما خصلت نقدپذیری ندارند. فکر می­کنند آن­ چیزی که به وجود می­آورند، کامل هست و هیچ­گونه نقیصه­ای در آن وجود ندارد. به همین خاطر، اگر به این آفرینش­گرها گفته شود که بالای چشم­تان ابرو هست، برای­شان گران تمام می­شود. از هر دو طرف، کاستی­هايی وجود دارد. منتقد ما نقد معیاری را یاد ندارد و آفرینش­گر ما نقدپذیری را نیاموخته است.
 *آيا اين سال­ها سانسوري گريبان­گيرتان بوده است؟
در این پنج سال اخیر هیچ­گونه سانسوری وجود نداشته است یا دست­كم من احساس نکردم که وجود داشته باشد. به نظر من، این پرسش در وضعیت کنونی افغانستان نمی­تواند مطرح باشد، به­ويژه در مورد آفرینش­گرهای ادبی ما.
 * استاد! چه چيزي براي شما نماد داستان­نويسي است؟
فکر می­کنم شهرزاد، نماد داستان­سرایی می­تواند باشد. شهرزاد، موجودی است که پادشاهي را جادو می­کند تا از یک قتل جلوگیری کند. پس ما عنصر جادویی را در شهرزاد می­بینیم که این عنصر جادویی در هر اثر هنری وجود دارد، حتا در نقاشی، موسیقی و ادبیات. به عقیده­ي من، شهرزاد می­تواند نماد و نمودگار عنصر جادویی هنر باشد. نبکوف به این عقیده است که نویسنده باید جادوگر هم باشد. شهرزاد در واقع، هر شب، پادشاه را جادو می­کند تا او را از یک قتل بی­جا باز دارد.
 * از رمان­تان «سيب و ارسطاطاليس» بگوييد.
«سیب و ارسطاطالیس» به خوبی پیش رفته است و فکر می­کنم که یکی از بهترین نوشته­های من خواهد بود. بخشی هم که در امریکا به چاپ رسید، با استقبال فراوان رو­به­رو شد. من درصدد هستم که اول، «زلیخا در برف» را کامل بسازم. سرانجام، «آقای سحرخیز» را شاید به پایان برسانم و پس از آن، «سکه­ای که سلیمان یافت» و پس از اين­ها به «سیب و ارسطاطالیس» مي­پردازم.
 * چرا این قدر به درازا انجاميد؟
«سیب و ارسطاطاليس» مثل «زلیخا در برف»، مقداري پژوهش کار دارد. در این اثر شما می­بینید که خیام ظاهر می­شود و ابن عربی و سنایی. پس بايد در موردشان تحقیق کنم تا ویژگی­های شخصیتی­شان را به دست آورم. در داستان «زلیخا در برف» هم باید پژوهش­های تاریخی انجام بدهم، مخصوصا در مورد حمله مغول­ها در روسیه و تسلط درازمدت مغول­ها بر قوم روس؛ چون داستان در مسکو اتفاق می­افتد.
 * «عشق» و «زن» در داستان­هاي شما چه رنگي دارد؟
یکی از انتقادهایی که بر داستان­های من شده، همین بوده است که علاقه­مندی به زن در این آثار دیده نمی­شود. هرچند من با این تصور زیاد موافق نیستم، ولی یک مقدار حقیقت در آن نهفته است. البته در آثار متأخر من، چهره زن بسیار برجسته است. شما اگر «گلنار و آیينه» را بخوانید، قهرمان اصلی این رمان، یک زن است و خوش­بختانه وقتی که رمان به چاپ رسید، علاقه­مندان فراوانی یافت و یکی از رمان­هایی شد که بیش­ترین نقدها را در موردش نوشتند. فکر می­کنم بیست تا بیست و پنج نقد در مورد آن نوشته شد. حتا یکی از هم­وطنان هندوی ما به نام ایشرداس که در آلمان زندگی می­کند، نقدی نوشته کرده است.
  * به نظر خودتان، زبان و نگاه­تان تا چه اندازه زبان و نگاه مردم بوده است؟
زبان من با زبان مردم در آثار اولم نزدیک بوده، ولي هر قدر از آغاز به طرف امروز پیش آمده برویم، زبان من فرق کرده است. تلاش کردم یک زبان معیار را به کار ببرم. اصلاحات محلی کابل کم شده و زبانم از زبان مردم مقداري فاصله گرفته است. زبانی شده است که می­خواهم نامش را بگذارم زبان داستان معاصر که انتظار دارم نویسنده­های دیگر هم همین­گونه یک روش را پیش بگیرند؛ چرا که در چند صد سال اخیر، زبان دری در افغانستان، بی­پشتوانه و بی­سروسامان بوده و فراوان آسیب دیده است. گونترگراس می­گوید نویسنده همان طوری که از زبان کار می­گیرد، در برابر آن مسؤولیت هم دارد. باید زبان را پالایش بدهد، تکامل بدهد، بهبود ببخشد و بهتر بسازد. تلاش من در سال­های اخیر همین بوده است.
 * به گفته زلمي باباكوهي: «غربت: كه هيچ چيز گرمت نكند حتا نوشتن». غربت را چه­گونه ديديد؟
غربت هم پهلوی مثبت دارد و هم پهلوی منفی. پهلوی منفی­اش همین است که نویسنده از مردم خود دور است و مخاطب خود را در دسترس ندارد. پهلوی مثبتش این است که نویسنده با دیدگاه­ها، زبان­ها و مردمان دیگری آشنا می­شود. اگر خود را از چنگال آن چیزی که بهاالدین خرم­شاهی، ياد و دریغ می­نامد، رهایی ببخشد، می­توانیم بگوییم که غربت می­تواند آثار مثبتی هم بر نویسنده و شاعر داشته باشد؛ یعنی دیدگاه­های تازه و وسعت نظر به او بدهد و جهان بزرگ­تری را به او بشناساند.
 * از ديد شما، براي حفظ «قيمتي درّ لفظ دري» چه بايد كرد؟
برای حفظ این درّ گران­بها اول بايد آن را درست بشناسیم. سوگ­مندانه، بسیاری ـ تأکید می­کنم بسیاری و نه همه ـ از نویسندگان و شاعران ما با این درّ گران­بها آشنایی درخور و شایسته نداشتند و ندارند. به همین دلیل، وقتی شما سروده­های این شاعران و نوشته­های این نويسنده­ها را بخوانید، فراوان، لغزش­های دستوری و حتا املایی را در آثارشان سراغ کرده می­توانید. می­بینید که در کاربرد واژه­ها هم فراوان مشکل دارند. فکر می­کنم که شاعران و نویسنده­های ما اگر می­خواهند این درّ گران­بها را درست پاس­داری کرده باشند، ناگزیر هستند که اول، خودشان خوب با این درّ گران­بها آشنا شوند و خوب زبان را یاد بگیرند و پس از آن، به سرودن  و نوشتن بپردازند.
 * كدام نوشته داستاني وطن­داران، شما را با خود هم­راه كرده است؟
همه­ نویسنده­هایی که حالا در افغانستان مطرح هستند، روی هم رفته، همه­شان نویدبخش و امیدوارکننده هستند.
 * يك پرسش خانواد­گي: سپوژمي را تكنيك­گراترين داستان­نويس مي­دانند. نظر شما چيست؟
یکی از نویسنده­هایی است که اطلاع دقیق دارم فراوان اثر خوانده و همین حالا هم چون فوق­العاده بر زبان فرانسوی مسلط است، فراوان می­خواند. بدون شک، نتیجه این همه خواندن می­تواند این باشد که با تکنیک­های داستان­پردازی بیش­تر از نویسنده­های دیگر آشنايي داشته باشد.
 * چه­ها مي­خواستيد بنويسيد كه هنوز  ننوشتيد؟
متأسفانه زمان، اندک است و اشتغالات جانبی نمی­گذارد که آدم به همه چيزهايي بپردازد كه در ذهن دارد. فراوان مایه­ها و اندیشه­ها در ذهن من هستند که یادداشت کرده­ام نوشته شوند. مایه­های بسیاری از داستان­های خود را در خواب دیده و خوش­بختانه وقتی بیدار شده­ام، به یادم مانده است. مثلا آخرینش، خواب دیدم که یک دختر، سرگذشت خود را قصه می­کند و یک پسر سرگذشت خود را و یک مرد هم سرگذشت خود را. خواننده خودش درمی­یابد که دختر، دختر این مرد و پسر، پسر این مرد است بدون این­که مرد یا دختر یا پسر به آن اشاره کنند. یک چیز بسیار پیچیده­اي است … یک داستان دیگر هم که باز درخواب است،‌ اين­كه کسی در خواب می­بیند باید کاری را انجام بدهد. بیدار می­شود و مي­خواهد این کار را انجام بدهد. یک مقدار هم انجام می­دهد. دوباره در خواب می­بیند که آن کار را انجام داده است …
 * داستان­نويسي افغانستان را در يك نگاه چگونه مي­بينيد؟
اكنون وضع داستان­نویسی در افغانستان نا­بسامان است. داستان­نویس ما شوری را که در دهه شصت داشت، امروز از دست داده است و خواننده­ي داستان، محسوس نیست. در آن دوره، وجود خواننده­ي داستان احساس می­شد که در جامعه وجود دارد و می­خواهد بخواند و از نویسنده می­خواست که زودتر نوشته کند که بخواند. امروز من این احساس را ندارم که خواننده­ي داستان وجود داشته باشد.
 * نظرتان درباره داستان­نويسان و شاعران جوان افغانستان چيست؟
شماری از جوانان ما استعدادهای بسیار خوب و درخشاني هستند، به ویژه در عرصه­ي شعر. با وجودی که شاعر هم وجود خواننده­ي شعر را چندان احساس نمی­کند، ولی شور شاعران ما در آفرینش بیش­تر از داستان­نویس ما است. این­ها با تمام مشکلات دست و پنجه نرم می­کنند و شعر می­گویند. تلاش می­کنند حتا با خرج شخصی خود، آثارشان را چاپ کنند. می­توانم بگویم که شعر امروز افغانستان می­تواند با شعر امروز ایران رقابت و در کنار شعر امروز ایران عرض وجود کند.
 * معرفي اعظم رهنورد زرياب از كار خودش چيست؟
بسیار تلاش کردم که پدیده­ای به نام داستان یا ادبیات داستانی را در افغانستان معرفی کنم و رواج بدهم. تا جایی که دست­اندرکاران ادبیات ما نوشته­اند، تا اندازه­ای در این راه کام­یاب بودم و توانستم شماری از شگردهای تازه را در زبان دری معرفی کنم.
 * پايان بخش اين گفت­وگو مايل هستيد چه حرفي باشد.
می­خواهم یک بیت ترجمه­ناپذیر را به عنوان حسن ختام بیاورم:
ای مصور! صورت یار مرا مستانه کش

چون به نازش می­رسی، بگذار، من خود می­کشم

19 comments 87/01/12 @ 12:10ق.ظ

بيانيه فرهنگيان افغانستان مقیم ایران درباره سياست دولت افغانستان در برابر زبان فارسي‌
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

زبان فارسي دري‌، زبان‌ِ دوم جهان اسلام است‌، با دامنة گستردة تاريخي و جغرافيايي‌. اين زبان‌، در روزگاران نه چندان دور، از نواحي چين تا آسياي صغير و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر كاربرده داشته و آثار علمي و ادبي گران­باري در آن پديد آمده است كه شماري از آن اعتبار جهاني دارد. در اين ميان‌، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش اين زبان‌، قابل توجه و گاه تعيين‌كننده بوده است‌. اين كشور در چندين دورة تاريخي‌، مهم‌ترين كانون زبان فارسي دري به شمار مي‌آمده است‌.
بسياري از اقوام غيرفارسي‌زبان‌، به سبب آميزش با مردم اين سامان‌، زبان فارسي را آموخته و در مواردي، خدمات شايسته‌اي بدان كرده‌اند. به طور ويژه بايد به بعضي زمامداران و ادیبان پشتون‌تبار كشور اشاره كرد، همچون تيمورشاه دراني‌، مهردل‌خان مشرقي‌، عايشه دراني‌، محمود طرزي‌، عبدالحي حبيبي و عبدالله افغاني‌نويس‌. با این حال، دريغ كه از نزدیک به نيم قرن پيش‌، به سبب عواملي كه بر كسي پوشيده نيست‌، از سوي گروهي از اهالي سياست و فرهنگ مملكت‌، تلاش­هايي براي تضعيف زبان فارسي دري صورت گرفته است‌. اين تلاش­ها در دورة تاريخي حاضر نيز ادامه دارد، زماني كه مردم افغانستان به همدلي و همراهي بيشتر نياز دارند.
1. يك تلاش اين گروه‌، تفكيك دو نام اين زبان‌، يعني «فارسي‌» و «دري‌» از همديگر است‌، تا هم ميان يكصد ميليون گويندة اين زبان در جهان امروز فاصله بيندازند و هم بدين بهانه كه بعضي واژگان‌، فارسي و برخي دري اند، دست فارسي‌زبانان افغانستان را از بخشي از ذخاير اين زبان‌، كوتاه سازند. اين در حالي است كه همه متون معتبر علمي و ادبي‌، بر يگانگي اين زبان گواهي مي‌دهد و حتي بسياري از مردم افغانستان‌، هم‌اكنون كلمة «فارسي‌» را به كار مي‌برند. بگذريم از اين كه به استناد شواهد و اسناد تاريخي‌، اين زبان تا نيم قرن پيش‌، در افغانستان نيز «فارسي» ناميده مي‌شده ‌است‌.
2. دستاويز ديگر، مفهومي به نام «زبان ملّي‌» است و اين باور نادرست كه زبان ملّي بايد آميزه‌اي از زبان­هاي رايج در كشور باشد. اينان بدين بهانه كه بايد امور اداري مملكت مختل نشود، واژگان غيرفارسي را بر فارسي‌زبانان افغانستان تحميل مي‌كنند، در حالي كه وقتي در قانون اساسي مملكت‌، وجود دو زبان رسمي پذيرفته شده است‌، هر يك از اين زبان­ها بايد بتواند نظام اصطلاحات اداري و حقوقي خاص خود را داشته باشد.
3. كوشش ديگر اين گروه‌، مرز كشيدن در ميان هم­زبانان و بيگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسي است كه در ميان فارسي‌زبانان خارج از افغانستان رايج است‌، در حالي كه اين­ها جزء منابع داخلي زبان فارسي به شمار مي‌آيد. بدين ترتيب‌، مردم افغانستان، ناگزیر از بسيار واژگان و تركيب­هاي كارآمد، زيبا و بامعني محروم مي‌شوند، فقط به اين دليل كه كساني در جايي ديگر آن­ها را به كار برده‌اند. حاصل اين سياست‌ آن مي‌شود كه فارسي‌زبانان اين كشور در موارد بسياری براي بهسازي زبان خويش با استفاده از منابع همين زبان‌، دچار محدوديت يا محروميت شوند. اين در حالي است كه قانون اساسي افغانستان وظيفة تلاش براي رشد زبان­هاي ملّي كشور را بر دوش دولت نهاده است‌. ديگر پي­آمد نامطلوب اين رويّه‌، كه هم‌اكنون نشانه‌هاي خود را آشكار كرده است‌، ايجاد عصبيت‌، بدبيني و نامهرباني ميان مردمي است كه قرن­ها برادروار در كنار هم زيسته‌اند.
توبيخ بعضي از دست‌اندركاران راديو و تلويزيون بلخ به اعتبار كاربرد واژگاني همچون «دانشگاه‌»، «دانشكده‌» و «دانشجو»؛ تغيير نام «نگارستان ملّي‌» به «گالري ملّي‌»؛ تغيير لوحه‌هاي بعضي از ادارات دولتي و زدودن كلمات فارسي از آن­ها؛ تفكيك مكاتب پشتوزبان و فارسي‌زبان از همديگر و امثال اين­ها كه در ماه­هاي اخير رخ داده‌، نشانه‌هايي است از اقدام­هايي كه با چنین دستاويزهایي صورت گرفته و البته در هيچ‌يك از آن­ها، نظر كارشناسان زبان فارسي و پشتو ملاك عمل دانسته نشده است‌.
ما امضاكنندگان اين بيانيه‌، به دولت افغانستان و نهادهاي رسمي آن‌، نسبت به خطري كه زبان فارسي افغانستان و فراتر از آن‌، وحدت ملّي كشور را تهديد مي‌كند، هشدار مي‌دهيم و تقاضامنديم رويه‌اي را پيش گيرند كه هم زمينة بهسازي و تقويت زبان­هاي ملّي كشور فراهم شود و هم ميان اهالي زبان­هاي مختلف‌، بدبيني و ناهمدلي پديد نيايد.
به یقین، زبان فارسي در افغانستان، ريشه‌اي محكم‌تر از آن دارد كه بدين بادها از جاي درآيد و تجربة پنجاه سال اخير هم اين را نشان مي‌دهد. خواستة ما اين است كه نهادهاي دولتي‌، امكانات مادي و معنوي کشور را كه بايد صرف بهسازي زبان­هاي ملّي شود، مصروف اين چالش بيهوده نسازند و به جاي ضربه ‌زدن بر پيكرة اين زبان­ها، به فكر چاره‌جويي آسيب­هايي باشند كه همه زبان­هاي رايج در كشور را تهديد مي‌كند.
1.    مؤسسه  فرهنگي «دُرّ دَري»
2.    خانه ادبيات افغانستان
3.    شوراي نويسندگان مجله­هاي «خط سوم» و «فرخار»
4.    مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان
5.    كانون تحصيل­كردگان افغانستان
6.    خانه كودك افغانستان
7.    شوراي سرپرستي مدارس خودگردان  مهاجرين
8.    مكتب القرآن طه مهاجرين مقيم تهران
9.    موسسه فرهنگي هم­بستگي مردم افغانستان
10.  انجمن فرهنگی و هنری «سایه­بان آبی»
11.  انجمن هنرمندان افغانستان
 

23 comments 86/12/7 @ 09:21ب.ظ

پارسی می خوانم، پارسی می گویم، پارسی می نویسم، پارسی می میرم
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را

(حکیم ناصر خسرو قبادیانی)

کریم خرم، وزیر طالبانی و ضدفرهنگ
امروز، بیست و ششم دلو (بهمن)، هجدهمین سال­روز بیرون راندن نیروهای اشغال­گر اتحاد جماهیر شوروی از سرزمین پاک افغانستان است. شش سال پیش نیز در چنین روزی به پهنه وبلاگستان پارسی گام نهادم. به مناسبت این هم­زمانی نزد وجدانم این تعهد را سپردم که برای پویایی فرهنگ میهن عزیزم و بازتاب دادن فریادهای ملت شریفم و انسان­ بنویسم. نمی­دانم تا چه اندازه در این راه کام­یاب بوده­ام، ولی دست کم پیش وجدانم آسوده خاطرم که کم کاری نکرده­ام.
سوک­مندانه امروز که باید این دو خاطره زیبا را جشن بگیرم، خاطرم از بی­فرهنگی زمام­داران بی اصل و نسب کرسی فرهنگ در کشورم بسیار آزرده است. اگر تا دیروز از خدا بی­خبران مارکسیست، راه را برای اشغال سیاسی و نظامی سرزمینم به دست ابرقدرت شرق باز می­کردند، امروز وزیر فرهنگ و زیردستانش و دشمنان ملتم، راه را برای حضور بیگانگان در قلمرو فرهنگی و اجتماعی کشورم فراهم می­کنند. البته همه می­دانیم که در افغانستان امروز، پای­مال کنندگان حقوق انسانی مردم، زودتر و بهتر بر صدر می­نشینند و ملت هم­چنان باید کوخ نشین باشد و بی چاره، روز را شب کند.
یک شنبه 21 دلواعلام شد که مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در بلخ، در نامه ای به تلویزیون محلی این ولایت گفته اند دکتر ذبیح الله فطرت، رییس رادیو و تلویزیون بلخ، داوود احمدی، مدیر اطلاعات عمومی این رسانه و بصیر بابی، گزارشگر محلی تلویزیون در مزارشریف را به  دلیل کاربرد واژه های پارسی “دانشجو، دانشگاه و دانشکده”، به جای واژه های عربی و پشتوی محصل، پوهنتون و پوهنزی، تنبیه کرده اند. مقامات اطلاعات و فرهنگ افغانستان، استفاده از این واژه ها را “کلمات خلاف اصول فرهنگی و اسلامی” خوانده و گفته اند که آقای بابی خواسته که قصداً “زبان بیگانه” را در افغانستان ترویج کند.
آقای بابی در گفت­وگو با بی بی سی، این اقدام وزارت اطلاعات و فرهنگ را غیرعادلانه و به دور از انصاف خواند و گفت: “این حکم نشان می دهد که وزارت فرهنگ تحمل ندارد افغان ها زبان مادری خود را به کار ببرند و صدای ما را می خواهد در گلو خفه کند.”
قانون اساسی افغانستان هر دو زبان پارسی دری و پشتو را به رسمیت شناخته و آنها را زبان های ملی خوانده است. پیشتر نیز وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان نام “نگارستان ملی” را به “گالری ملی” تغییر داد. جای گزینی واژه “نگارستان” با “گالری” برخی از فرهنگیان افغانستان را نسبت به سیاست های این وزارت درقبال فارسی دری نگران کرده است.
محمد محقق، رئیس کمیسیون فرهنگی و دینی مجلس شورای ملی افغانستان به بی بی سی گفت: این مسئله، در جلسه هفتگی کمیسیون بررسی شد و اعضای کمیسیون امور فرهنگی و دینی مجلس، تصمیم گرفتند عبدالکریم خرم، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان را سه شنبه 30 دلو برای استجواب (توضیح) به کمیسیون فراخوانند. به گفته وی، اقدامات آقای خرم علیه زبان پارسی، به برخورد اخیر وی با کارمندان تلویزیون بلخ محدود نمی شود، بلکه حذف زبان پارسی از تابلو وزارت اطلاعات و فرهنگ و تغییر آن به زبان انگلیسی و پشتو، جای گزینی واژه انگلیسی گالری به جای واژه پارسی نگارستان در نگارستان ملی کشور و برخی تغییرات زبانی در برنامه های رادیو و تلویزیون ملی از جمله مواردی است که کمیسیون قصد دارد در مورد آنها از عبدالکریم خرم توضیح بخواهد.
وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان پیش تر به بی بی سی گفته بود که برخورد او با کسانی که از واژه های فارسی استفاده کرده اند، بر اساس قانون اساسی کشور (اصل شانزدهم) صورت گرفته که می گوید اصطلاحات ملی موجود باید حفظ شود. محمد محقق با تاکید بر اینکه این تعبیر قابل بحث است، می گوید: بخش دیگری از همین اصل قانون اساسی افغانستانمی گوید: “نشر مطبوعات و رسانه های گروهی به تمام زبان های رايج در کشور آزاد است”. بنابراین، به گفته آقای محقق، برخورد با نشرات پارسی دری رسانه ها، خلاف قانون اساسی است.
به جز آن، شرکت اینترنتی افغان تلکام در اقدامی بی سابقه به فیلترینگ وبلاگ­های پارسی زبان در افغانستان پرداخته است. بیش­تر وبلاگ‌هاى افغانستان از  دو سرويس وبلاگ‌نويسى پرشین بلاگ و بلاگفااستفاده مى‌كنند و  همه آن وبلاگ‌ها هم به زبانى پارسى درى هستند، نه پشتو. در پى فرهنگ ستيزى و مبارزه  آشکار عبدالكريم خرم، وزير اطلاعات و فرهنگ با زبان پارسی، اميرزى سنگين، وزير مخابرات هم تصميم گرفته است سايت‌هایی را كه به زبان پارسى منتشر مى‌شوند، در افغانستان سانسور كند. جالب است که سایت‌های پورنوگرافی و سکسی همه بازند، ولی سایت‌های پارسی زبان را فیلتر می‌کنند. به یقین، این رفتار وزارت مخابرات در هماهنگى قبلى با وزير اطلاعات و فرهنگ و بر اساس نقشه خیانت کارانه پارسی ستیزان در افغانستان صورت گرفته است.
فرهنگ­ستیزان برخاسته از دامان بنیادگرایی اسلامی با هیکل­ ناموزون و چهره ترشیده­شان در منصب­های گوناگون دولتی و دینی با تکیه بر تعصب پوچ نژادی، مذهبی و زبانی، هر از گاهی، شعبذه می­کنند و برای برانداختن فرهنگ ملی کشور نقشه می­کشند. گاهی با فتوای مذهبی، فلان روزنامه­نگار یا فعال فرهنگی و اجتماعی و سیاسی را به دم تیغ می­برند. گاهی نیز در لفافه قانون و در اصل با تکیه بر تعصب نژادی و زبانی، به حریم فرهنگ و زبان پارسی دست درازی می­کنند. باید دانست چنین کارهایی در حقیقت، آب ریختن به آسیاب بیگانگان غربی، شبه قاره­ای و عربی است و تلاش­های بیهوده اربابان­شان را در دوره شاهنشاهی، مارکسیستی و طالبانی برای حاکم کردن زبان محلی پشتو بر سراسر کشور و زدودن فرهنگ و زبان باستانی پارسی از افغانستان به یاد می­آورد.
زهی خیال باطل! هیچ باد و باران و هجمه­ای نمی­تواند به کاخ بلند فرهنگ پارسی گزند رساند؛ چون این سرزمین با این فرهنگ پدید آمده و رشد کرده و بالیده و خون پارسی در رگ و ریشه مردمانش جاری است، هرچند به زبان­های دیگری سخن بگویند یا از تبار دیگری جز پارسیان باشند. مگر افغانستان را در جهان با زبان پشتو می­شناسند که این بی خردان، بیهوده بر طبل پشتون­گرایی می­کوبند؟ بی­شک، افغانستان، خاستگاه زبان پارسی دری است و هر تلاشی برای نابود کردن یا سست کردن این زبان و فرهنگ مردمی اش، آب در هاون کوبیدن است و بس.
برای رییس جمهور کشورم افسوس می­خورم که وزیر فرهنگ کابینه اش، ضد فرهنگ­ترین وزیری است است که تابلوی نئونی فارسی و پشتو وزارت فرهنگ و اطلاعات را برمی­دارد و برای محکم­کاری توطئه­اش، آن را با کاشی به زبان پشتو و انگلیسی بر دیوار وزارت می­کوبد.
افسوس می­خورم برای رییس جمهور کشورم که در دوران زمام­داری اش، وزیر ضدفرهنگش می­کوشد برای خوشایند بیگانگان، نام شخصیت­های سیاسی جهان را از فهد، خمینی، جمال ناصر، لینکلن، گاندی و ماندلا بر کوی و برزن وطن نقش کند، ولی می­هراسد نام مفاخر دینی، ملی، قومی و زبانی کشور خودمان بر دیوارها و کوچه­ها باشد و هر کدام را به برچسبی پس می­زند.
افسوس می­خورم برای ملتم که وزیر ضد فرهنگش آن قدر مردم را کودک و محجور می­پندارد و خودش را قیم و ولیّ آنان و خردمند می­شمارد که پس از سال­های طولانی پخش فلان سریال و فیلم هندی، شبانه خواب­نما می­شود و ملت را بت پرست می داند، ولی قوم پرستی خودش را در این دوره مدرن به هیچ می انگارد.
کاش وزیر خداپرست، مسلمان، گلبدینی، طالب مآب و بنیادگرای فرهنگ آن قدر دلیر می­بود که همین فردا روز دستور می­داد بر اساس همه احکام نوشته و نانوشته دین مقدس و هر چیز دیگری که تنها و تنها خودش به آن باور دارد، در دکان روزنامه­ها، مجله­ها، رادیوها، تلویزیون­ها، انجمن­ها و کانون­های فرهنگی، هنرکده­ها، نگارستان­ها، موزه­ها، ویدیوکلوپ­ها و مراکز فرهنگی و باستانی را می­بست و مانند دوره اربابان طالبانی­اش تنها رادیو شریعت را روشن می­کرد و ورق­پاره شریعت را منتشر می­ساخت.
وزیر ضد فرهنگ مملکتم! درود بی­کران بر تو که یک بار هم قانون اساسی را نخوانده­ای. همان قانون اساسی که دو ستون دارد. یک ستون به زبان دوست داشتنی پارسی و یک ستون به زبان ارج­مند پشتو. آن وقت به من می­گفتی کدام زبان، بیگانه است؛ پشتو یا پارسی؟ یا نه این که تو از پشت کوه­های پاکستان نیامده، اردو، عربی و انگلیسی را زبان رسمی کشورم می­دانی؟ اگر این گونه است، بسیار ببخشای مرا که تاکنون نابخردانه به تو تاخته­ام. باید به تو hello می­گفتم یا السلام علیکم. کاش آن نشانه انگلیسی رادیو و تلویزیون ملی را از گوشه تلویزیون ملی ـ که باید آبروی مملکتم باشدـ برمی­داشتی. آن­گاه با خیال راحت ادعا می­کردی، دانش + جو یا دانش + گاه یا دانش + کده یا نگار+ستان، واژه بیگانه است؟ کاش می­توانستی با وجدان راحت، به من نشان دهی گالری را از کدام فرهنگستان واژه سازی پشتو درآورده­ای و به جای نگارستان نهاده­ای و یک پیاله آب هم رویش سر کشیده­ای؟
وزیر طالبانی مملکت اسلامی ام! نه تنها تو که حتا رییس جمهور کشورم و هیچ کس دیگری نیز نمی­تواند مرا و ملت مرا از خواندن و نوشتن و گفتن و سرودن و پای بندی به زبان و فرهنگ مادری مان؛ پارسی دری باز دارد. صد سالی هست که این خیال خام را در سر پرورانده­، ولی کور خوانده­اید. در همه کوی و برزن میهنم، به زور با زبان محلی پشتو و زبان های بیگانه دیگر نوشته کن و همه رادیوها و تلویزیون­ها و روزنامه­ها هم از آن تو باشد و با همان زبان­هایی که تو دوست داری، بگردانشان، ولی بدان تو با این روشی که در پیش گرفته­ای، هوش و گوش ملت افغانستان را بیدار می­کنی که دریابند خیانت­کاران به زبان و فرهنگ­شان چه کسانی هستند. ملت غیرت­مند پشتوزبان نیز که این جفاها در پشت پرده نام زبان شان بر پیکر مام میهن می­رود، تو و اربابان و نوکران بی مزد و مواجبت را نخواهند بخشید که می­کوشی بدنام شان سازی و زبان و فرهنگ پشتو را منزوی کنی.
آری، وزیر فرهنگ کشورم! دستت تا لندن باز! هر چه می­کنی، بکن. آن وقت می­بینیم آن چه می­ماند، چیست؛ تو و زبان­های بیگانه دوست داشتنی­ات یا زبان پارسی دری ملت بزرگ افغانستان؟
دوستان ارج­مند پارسی زبان و پشتو زبان که به رشد و بالندگی زبان و فرهنگ ملی کشور افغانستان می اندیشید، برای مبارزه فرهنگی با رفتارهای ضدفرهنگی وزیر ضدفرهنگ کنونی، عبدالکریم خرم، به این نشانی بروید و نامه فرهنگیان برای برکناری این وزیر طالبانی را امضا کنید.
http://kabulpress.org/my/spip.php?article1056

در این لینک، رفتارهای ضدانسانی و ضدفرهنگی کریم خرم از زمان آغاز به کارش در این منصب فهرست شده است.

34 comments 86/11/26 @ 09:33ب.ظ

او ز بالا بود و بالا می رود
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

انسان، آزاد است اگر خدا شود و انسان در آغاز آفرینش در اوج آزادی بود.
 مهدی بالاکودهی

 این جمله­ای است از یکی از دست­نوشته­های دوست عزیزم، مهدی بالاکودهی در روزهای پایانی خداحافظی از دوره کارشناسی دانش­گاه که در دفترم به جا مانده است. پس از یک هفته تماس­های پی در پی من و داوود با تلفن دستی وی که نگران مان کرده بود، دیشب داوود به اصرار خواست از خانه­شان جویای احوال مهدی شوم. مهدی از اوایل خزان به جزیره قشم در جنوب ایران رفته و در شرکتی، سرگرم کارهای حقوقی بود. وقتی به خانه شان زنگ زدم، خواهرش با بغض گفت که مهدی در تصادف رانندگی در قشم درگذشته است. خشکم زد. نمی­دانم چگونه تلفن را قطع کردم. اشکم سرازیر شد. تک تک لحظه­های بودن با مهدی را به یاد آوردم. دوست نازنینی که همیشه در کارهای سخت، مشورت­های برادرانه و بزرگوارانه­اش به فریادم می­رسید. یاد روزهای هم­کاری­های فرهنگی در دانش­گاه افتادم. بعدش، روزهایی که وقتی برای پی­گیری کارهای اداری­ام، به تهران می­رفتم، همیشه به دفتر کارش سر می­زدم. یک هفته پیش از درگذشتش نیز در شب عید قربان زنگ زده بود و تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و … .
یک رؤیای سبز دیگر پرپر شد. جوانی خوش­ذوق، خوش­مشرب و پاک­نهاد که می­توانست سرمنشأ خدمت­های بزرگی برای وطنش باشد، اکنون در خاک خفته است. جوانی باادب، فرهیخته، با دانش و کسی که هیچ­گاه در رفتار با مخالفش نیز به نیرنگ روی نیاورد.
مرگ، حقیقت تلخی است که بسیار نزدیک است، ولی باورش نمی­کنیم. دیگر صدای مهربانش نیست. دیگر نوروز امسال کارت پستال تبریک عیدش به خانه مان نمی رسد. دیگر تلفن نخواهد کرد که بگوید برای آینده ات چنین کن و چنان. دیگر نیست تا غصه زبان انگلیسی خواندنم را بخورد. دیگر نیست تا با خوش­بینی به اوضاع افغانستان بنگرد. دیگر نیست تا در پی جمع کردن بچه­های دوره دانش­گاه برای انجام کارهای پژوهشی اجتماعی و تاریخی باشد. دیگر نیست تا … .
دست و دلم قفل کرده است. حال هیچ کدام از دوستانش خوب نیست. باور کردنش سخت است. خیلی سخت. نمی­دانم پدر و مادر و خواهر داغ­دارش چه می­کشند. خدا کمک­شان کند…  حالم خوب نیست. برایش آمرزش بخواهید و برایم دعا کنید.
 غروب غمگین بدون مهدی عزیز

تا کجا یارب به داغ آرزوها زیستن
آب گشتن، سوختن چون شمع و شب­ها زیستن
چرخ گویی قسمت من کرد از روز نخست
ناله سر کردن، تپیدن، هم­چو دریا زیستن
یا به داغ دوستان یا سوختن در رنج خود
پیش من جز این ندارد هیچ معنا زیستن
زندگی بی دوستان، مرگ است، مرگ، اما دریغ
مرگ را مردم همی نامند بی­جا زیستن
مرد از نام نکو یابد شرف در زندگی
ورنه یک­دم نیست شایسته در این­جا زیستن
زندگی، عام است، اما در نگاه اهل دل
فرق­ها باشد میان زیستن تا زیستن
شد از این دنیای آشفته، دل پاکت ملول
خواستی در سایه­ی عرش معلا زیستن
بی تو، من در عالم غربت به اشک و خون دَرَم
تا چه باشد حال تو از رنج ِ بی ما زیستن
ای گرامی­ یار! با غم­های جان­سوزت کنون
زنده خواهم بود، اما شاد حاشا زیستن

 

یادآوری: شعر از استاد خلیل­الله خلیلی است.

20 comments 86/11/8 @ 07:58ب.ظ

اینک منم چو باد دی آواره در جهان (1)
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

اخراج مهاجران افغان در سرمای زمستان

“آهن” رفته بود
“آه” برگشت،
صاحب سنگ بری
نون اش را قاپیده بود.
***
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
 شیخ اجل سعدی! درود بر تو که این سخنت بر رواق سازمان ملل متحد این انسان های نمی دانم انسان نما بگویم یا حیوان صفت جای خوش کرده است. از همین اولش بگویم که باید این تابلو را از آن جای رفیع پایین کشید و بر سر همه انسان ها کوبید.
به یقین، همه تان می دانید که این روزها بارش برف سنگین در سراسر افغانستان، شماری از هم وطنان ما را به کام مرگ کشانده است. بنا بر خبرهای رسمی که در خبرگزاری های خارجی و داخلی و رسانه های افغانستان منتشر شد، تنها تلفات انسانی در ولایت هرات که هم مرز ایران است، به بیش از شصت تن رسیده است. به گفته آقا محمد صدیقی، رییس احیا و انکشاف روستاهای هرات در گفت وگو با بی.بی.سی، راه های ولسوالی ها و روستاهای هرات هنوز بسته است و تلاش ها برای باز کردن راه ها با همکاری سربازان ارتش ملی افغانستان آغاز شده است. در برخی از مناطق ولایت هرات، ارتفاع برف تا یک متر و نیم می رسد و بارش برف در مناطق غربی این ولایت بیشتر بوده است.
در این میان، دولت ایران بدون توجه به اصول اسلامی و انسانی که هماره مدعی رعایت آن هاست، شمار زیادی از مهاجران افغان را اخراج کرده است. دولت ایران روز چهارشنبه (9 ژانویه/ 19 جدی)، ۱۶۰ تن از مهاجران افغان را اخراج کرد و آنها را در هوای سرد و برفی، به سر مرز فرستاد. به گفته مقامات محلی در هرات، روز پنج شنبه (10 ژانویه/20 جدی) نیز 170 پناه جوی افغان دیگر از ایران اخراج شدند.
شمس الدین حامد، رییس امور عودت مهاجران ولایت هرات در اوایل روز نخست به بی.بی.سی گفت: «دولت ایران شمار دیگری از مهاجران افغان را از آن کشور اخراج کرده است. شمار این افراد به 45 نفر می رسد. ما نگرانیم که ممکن است به زودی تعداد بیشتری اخراج شوند و شمار آنان به200 نفر خواهد رسید. در حال حاضر، راه بندر اسلام قلعه-هرات به خاطر بارش برف زیاد بسته است و امکان انتقال آنان به شهر هرات ناممکن است».
به گفته رییس امور عودت مهاجران هرات، تلاش ها برای فراهم کردن جای موقت برای آنان به همکاری کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای مهاجران آغاز شده است. او گفت مهاجران اخراج شده از سوی دولت ایران فاقد مدارک اقامت در ایران دانسته شده و به همین دلیل، از آن کشور اخراج شده اند. آقای حامد انتقاد کرد که مقامات ایران با اخراج این مهاجران، در هوای سرد و زمستان سخت افغانستان، جان های آنان را به خطر انداخته اند. وی گفت: «ما انتظار چنین اقدامی (اخراج مهاجران در هوای سرد و برفی) را از جمهوری اسلامی ایران نداشتیم، به خصوص این عمل در حالی صورت گرفته که ما با دولت ایران روابط دوستانه و نزدیکی داریم».
وزارت خارجه افغانستان گفته است که چنین اقدامی نبایستی در شرایط بد آب و هوایی و در زمستان صورت گیرد. این وزارت خانه از ایران خواسته است تا پایان فصل سرما، به مهاجران افغان فشار نیاورد که از آن کشور خارج شوند. به گفته مقامات این وزارت، ادامه اقدامات مشابه از سوی ایران می تواند روابط دو جانبه را تحت تاثیر قرار دهد.
در ادامه روند اخراج مهاجران افغان از ایران، روز دوشنبه (14 ژانویه/24 جدی) نیز چهارصد مهاجر دیگر از این کشور اخراج شدند. به گفته مقامات محلی هرات، شمار مهاجران اخراج شده از ایران، در روزهای اخیر، اکنون به هشتصد تن رسیده است.
شمس الدین حامد، رئیس اداره عودت مهاجران هرات گفت: «مقامات محلی این ولایت، امکانات کافی برای انتقال این مهاجران به شهرها و مناطق اصلی شان، در اختیار ندارند.  اداره ما توانسته از جمع ۴۰۰ مهاجری که روز دوشنبه (24 جدی) از مرز گذشته اند، فقط ۲۴ تن را در کمپ موجود در منطقه مرزی اسلام قلعه جای دهد. بقیه مهاجران اخراجی یا به مسافرخانه ها رفته اند و یا به خانه های مردم محلی پناه برده اند. ایران این مهاجران را در هوای سرد و برفی به کام مرگ فرستاده است».
این مهاجران که زنان و کودکان نیز در میان آنها به چشم می خورند، در حالی از ایران اخراج شده اند که بارش برف سنگین و سرمای بی سابقه در هرات تاکنون جان بیش از صد تن را در چند روز گذشته گرفته است. شمار اندکی از مهاجران اخراج شده، بخت آن را داشته اند تا در سرپناه های موقتی که از سوی آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد (UNHCR) در هرات ساخته شده است، اسکان یابند. وضعیت این سرپناه ها نیز چندان مطلوب نیست و با وجود هوای سرد هرات، امکانات کافی برای گرمایش ندارد.
نمی دانم کسانی را که در چنین وضعیت دهشت ناکی به این کارهای بدون توجیه اسلامی وانسانی دست می زنند، به کدام خدا، کدام کتاب مقدس، کدام آیین، کدام پیامبر و خلیفه و امام و امام زاده و جز آن، کدام قانون حقوق بشری یا ضد بشری، کدام قانون نوشته یا نانوشته، کدام سنگ نبشته کوروش و داریوش یا پند زردشت و عیسا و بودا یا خطبه محمد وعلی و ابوبکر و عمر و عثمان و حسین _ درود خدا بر آنانی باد که حق را بنیان می نهند _ باید سوگند داد که با انسان های بی گناه نباید چنین کرد؟
با دل هایی سوخته از ستمی که سال هاست بر وطن داران ما می رود، از خدای بزرگ و توانا خواهانیم هرچه زودتر به این بی سر و سامانی ملت شرافت مند افغانستان پایان دهد و نگذارد هر کس و ناکسی تنها به این دلیل که توانگر است، به این مردم ستم دیده زور بگوید.
این لینک ها بنگرید که با مهاجران هم دردی کرده اند:
http://aknoun.blogspot.com/2008/01/blog-post_09.html
http://www.aarmaanins.blogfa.com/post-816.aspx
http://afghanmeeting.com/viewtopic.php?p=533
http://news.gooya.com/society/archives/048301.php
http://news.gooya.eu/society/archives/048123.php
 اخراج مهاجران افغانستان از ایران

بی هیچ سخن دیگری، از شما می خواهم دست کم برای یک بار هم شده است، اعلامیه جهانی حقوق بشر را بخوانید و بنگرید بر اساس کدام یک از این بندها، ملت افغانستان و مهاجرانش سزاوار چنین برخورد حقیرانه ای هستند.
  متن اعلاميه جهاني حقوق بشر
- نظر به اين كه بزرگداشت شرف و حيثيت كه ملازم همه افراد خاندان بشري است و بزرگداشت حقوق برابر و انتقال ناپذير آنان، پايه آزادي و عدالت و صلح جهان است؛
- نظر به اين كه نشناختن حقوق بشر و پست انگاشتن آن، به كارهاي وحشيانه اي كشيده است كه مايه اهانت وجدان بشري است؛
- نظر به اين كه بالاترين آرزوي افراد بشر آن است كه جهاني پديد آيد كه نوع بشر در آن جهان از آزادي فكر و بيان، برخوردار و از بيم و پريشاني رها باشند؛
- نظر به اين كه پشتيباني از حقوق بشر به وسيله يك نظام حقوقي، امري اساسي است تا انسان به فرجام وادار نشود به عنوان آخرين درمان در مقابل خودسري و ستم دست به شورش زند؛
- نظر به اين كه توده هاي مردم ملل متحد از نو باز ايمان خود را راجع به حقوق اصلي بشر راجع به شرف و ارزش زن و مرد در منشور ابراز داشته اند و نظر به این كه بر آن شده اند تا پيشرفت اجتماعي را تسهيل كنند و بهترين وضع زندگاني را در مهد كامل ترين آزادي به وجود آورند؛
- نظر به اين كه دولت هاي عضو متعهد شده اند كه با همكاري با سازمان ملل متحد، احترام واقعي و جهاني حقوق بشر و آزادي هاي اساسي را تأمين كنند؛
- نظر به اين كه براي تحقق يافتن كامل تعهد ياد شده، همه بايد از حقوق و آزادي هاي مزبور تفاهم مشترك داشته باشند؛
- نظر به اين كه تشويق براي گسترش روابط دوستانه بين ملل، امري است اساسي؛
بنابراين، مجمع عمومي، اين اعلاميه حقوق بشر را به منزله نمودار كمال مطلوب عام كه شايسته چنان است كه همه توده هاي مردم و همه ملت ها براي تحقيق بخشيدن آن بكوشند، ندا در مي دهد تا همه افراد و همه گروه هاي اجتماعي در حالي كه پيوسته آن را نصب العين خود قرار مي دهند، از راه آموزش و پرورش بكوشند، ندا در مي دهد تا حرمت حقوق و آزادي هاي ياد شده را گسترش بخشند و با تدبيرهاي پيشرو، قبول و اجراي جهاني و واقعي آن را همان اندازه در ميان توده هاي خود دولت هاي عضو، كه در بين گروه هاي سرزمين هايي كه زير فرمان آنهاست، تأمين كنند:
 ماده 1 – همه افراد بشر آزاد و با حيثيت و حقوق يكسان زاييده مي شوند و داراي موهبت خرد و وجدان مي باشند و بايد با يكديگر با روحيه برادري رفتار كنند.
ماده 2 – هر كس مي تواند از همه آزادي هایی كه در اعلاميه حاضر به آن تصريح شده است، بي هيچ گونه برتري از جمله برتري از نظر نژاد و رنگ و جنس و زبان و دين يا هر عقيده ديگر و از نظر زاد و بوم يا موقعيت اجتماعي و از نظر توانگري يا نسب يا هر وضع ديگر بهره مند گردد. نيز هيچ امتيازي بر اساس نظام سياسي يا قانوني يا بين المللي مربوط به كشور يا سرزميني كه شخص از تبعه آن محسوب است، وجود نخواهد داشت؛ خواه سرزمين مزبور مستقل باشد يا زير سرپرستي، خواه خودمختاري نداشته باشد يا سرزميني كه حاكميت آن به شرطي از شروط محدود شده باشد.
ماده 3 – هر كس حق دارد از زندگي و آزادي و امنيت شخص خويش برخوردار باشد.
ماده 4 – هيچ كس را نمي توان به بندگي يا بردگي گرفت. بندگي و سوداگري بنده در هر شكل كه باشد ممنوع است.
ماده 5 – هيچ كس را نمي توان شكنجه كرد يا مورد عقوبت يا روش وحشيانه و غير انساني يا اهانت آميز قرار داد.
ماده 6 – هر كس داراي اين حق است كه شخصيت حقوقي او در همه جا مراعات گردد.
ماده 7 – همه افراد در پيشگاه قانون يكسانند و حق دارند كه بي هيچ تفاوت از پشتيباني قانون به طور برابر استفاده كنند.
هر كس حق دارد در مقابل هر گونه تبعيض كه ناقض اين اعلاميه باشد و در مقابل هر گونه عملي كه چنين تبعيضي را تشويق كند, از حمايت يكسان قانون برخوردار گردد.
ماده 8 – هر كس مي تواند از تعدي به حقوق اصلي كه به موجب قانون اساسي يا قانون هاي ديگر براي او شناخته شده است به دادگاه هاي صلاحيت دار ملي متوسل گردد تا حقش استيفا شود.
ماده 9 – هيچ كس را نمي توان خودسرانه بازداشت كرد يا زنداني ساخت يا تبعيد نمود.
ماده 10 – هر كس حق دارد با استفاده كامل از تساوي حقوق با ديگران, دعواي او در يك دادگاه مستقل و بي طرف عادلانه و علني رسيدگي شود و آن دادگاه درباره حقوق و تعهدات او, يا صحت هر گونه اتهام كيفري كه به او متوجه باشد حكم دهد.
ماده 11 –
1) هر كس متهم به ارتكاب جرمي باشد, تا وقتي تقصير او طي محاكمه علني كه در آن هر گونه تضمين ضروري براي دفاع تأمين شده باشد قانونا به اثبات نرسد, بيگناه محسوب مي شود.
2) همچنين هيچ كس به علت ارتكاب عملي يا خودداري از عملي محكوم نخواهد شد مگر وقتي كه آن كار به موجب قوانين ملي يا بين المللي در هنگام ارتكاب, جرم محسوب باشد. نيز هيچ كس به مجازاتي بيش از مجازات مقرر در هنگام ارتكاب جرم محكوم نخواهد شد.
ماده 12 – زندگاني خصوصي يا امور خانوادگي يا محل سكونت يا مراسلات كسي نبايد در معرض دخالت خودسرانه واقع شود. نيز به حيثيت و حسن شهرت هيچ كس نمي توان حمله كرد.
هر كس حق دارد در اين گونه دخالت ها يا اين گونه تجاوزها, از پشتيباني قانون برخوردار گردد.
ماده 13 –
1) هر كس حق دارد در داخل هر كشور آزادانه نقل مكان كند و هر كجا بخواهد اقامت گزيند.
2) هر كس مي تواند هر كشوري را كه بخواهد, من جمله كشور خود را, ترك كند و مي تواند به كشور خود باز گردد.
ماده 14 –
1) هر كس حق دارد براي گريز از هر گونه شكنجه و فشار به جايي پناهنده شود. نيز مي تواند در ساير كشورها از پناهندگي استفاده كند.
2) در جرايم غير سياسي يا اموري كه مخالف با اصول و هدف هاي ملل متحد باشد نمي توان از حق پناهندگي استفاده كرد.
ماده 15 –
1) هر كس مي تواند هر مليتي را بخواهد بپذيرد.
2) هيچ كس را نمي توان خودسرانه از مليت او محروم ساخت يا حق تغيير مليت را از او سلب نمود.
ماده 16 –
1) زن و مرد وقتي به سن ازدواج برسند مي توانند بدون هيچ قيد نژادي و ملي و ديني ازدواج كنند, و خانواده بنياد گذارند. آنان به هنگام زناشويي و در اثناء و هنگام انحلال آن داراي حقوق متساوي مي باشند.
2) عقد ازدواج جز با رضاي آزادانه همسران آينده, قانوني نيست.
3) خانواده عنصر طبيعي و اساسي اجتماع است و بايد از پشتيباني جامعه برخوردار باشد.
ماده 17 –
1) هر كس به تنهايي يا با شراكت ديگري داراي حق مالكيت است.
2) مالكيت هيچ كس را نمي توان بر خلاف قانون از وي سلب كرد.
ماده 18 – هر كس داراي حق آزادي فكر و ضمير و دين است. لازمه اين حق آن است كه هر كس خواه به تنهايي يا با ديگران علني يا خصوصي از راه تعليم و پيگيري و ممارست, يا از طريق اقامه شعاير و انجام مراسم ديني, بتواند آزادانه, دين و يقينات خود را ابراز كند.
ماده 19 – هر كس آزاد است هر عقيده اي را بپذيرد و آن را به زبان بياورد و اين حق شامل پذيرفتن هر گونه رأي بدون مداخله اشخاص مي باشد و مي تواند به هر وسيله كه بخواهد بدون هيچ قيد و محدوديت به حدود جغرافيايي, اخبار و افكار را تحقيق نمايد و دريافت كند و انتشار دهد.
ماده 20 –
1) هر كس حق دارد آزادانه در احزاب و جماعت هاي مسالمت آميز شركت جويد.
2) هيچ كس را نمي توان وادار ساخت به حزبي بپيوندد.
ماده 21 –
1) هر كس حق دارد مستقيما يا بوسيله نمايندگاني كه آزادانه انتخاب شده باشند در اداره امور عمومي كشور خود شركت جويد.
2) هر كس حق دارد مانند ديگران متصدي مشاغل عمومي كشور خود گردد.
3) اراده ملت اساس قدرت اختيارات ملي است؛ اين اراده بوسيله انتخابات شرافتمندانه صورت مي گيرد كه دوره به دوره از طريق انتخابات عمومي يكسان, با رأي مخفي يا بنا به روشي مشابه با آن كه آزادي رأي را تأمين مي كند, انجام مي يابد.
ماده 22 – هر كس از حيث اينكه عضو جامعه محسوب است حق دارد از تأمين اجتماعي برخوردار گردد و مي تواند به كمك كوشش ملي و ياري بين المللي با توجه به سازمان و امكانات هر كشور از حقوق اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي كه با حيثيت و تكامل آزاد شخصيت انساني ملازمه داشته باشد بهره ور گردد.
ماده 23 –
1) هر كس حق كار و حق برگزيدن آزادانه كار با شرايط عادلانه و ارضاء كننده دارد, نيز حق دارد كه در مقابل بيكاري حمايت شود.
2) هر كس در مقابل كار مساوي, بدون هيچ گونه رعايت امتياز, حق دستمزد مساوي دارد.
3) هر كس در مقابل كار, حق دارد دستمزدي منصفانه و ارضاء كننده دريافت كند كه براي او و خانواده اش و در صورت مقتضي حق دارد از كليه وسايل حمايت اجتماعي استفاده نمايد.
4) هر كس حق دارد براي پشتيباني از منافع خود, با ديگران تشكيل سنديكا بدهد و عضو سنديكايي شود.
ماده 24 – هر كس حق استراحت و استفاده از ايام فراغت دارد, من جمله حق دارد ساعات كارش به طور معقول محدود باشد و از مرخصي نوبتي با دريافت حقوق استفاده كند.
ماده 25 –
1) هر كس حق دارد از سطح يك زندگاني برخوردار باشد كه سلامت و رفاه او و خانواده اش, من جمله خوراك و لباس و مسكن و رسيدگي هاي پزشكي آنان را تأمين كند. همچنين حق دارد از خدمات ضروري اجتماعي در هنگام بيكاري و بيماري از اراده او, وسايل معاش وي مختل گردد استفاده كند.
2) مادر بودن و فرزند بودن, استفاده از كمك و مساعدت مخصوص را ايجاب مي كند.
هر كودك خواه حاصل زناشويي قانوني باشد يا غير قانوني, از حمايت اجتماعي برابر برخوردار مي گردد.
ماده 26 –
1) هر كس حق دارد از تعليم و تربيت استفاده كند. تعليم و تربيت بايد دست كم در مورد آموزش ابتدايي و اساسي رايگان باشد. تعليمات فني و حرفه اي بايد براي همه ممكن باشد. دسترسي به تعليمات عاليه بايد براي همه و بنا به شايستگي هر كس امكان پذير باشد.
2) هدف تعليم و تربيت بايد شكوفايي كامل شخصيت بشري و تقويت احترام به حقوق بشر و آزادي هاي اساسي باشد.
تعليم و تربيت بايد حسن تفاهم و گذشت و دوستي بين همه ملت ها و همه گروه ها از هر نژاد يا هر دين, همچنين گسترش فعاليت هاي ملل متحد را براي حفظ صلح تسهيل كند.
3) پدر و مادر براي تعيين نوع تعليم و تربيت فرزند خود حق اولويت دارند.
ماده 27 –
1) هر كس حق دارد آزادانه در زندگاني فرهنگي اجتماع شركت جويد و از اقسام هنرها استفاده كند و در پيشرفت علمي و بركات حاصل از آن سهيم باشد.
2) هر كس حق دارد از منافع اخلاقي و مادي ناشي از هر گونه دستاورد علمي و ادبي يا هنري كه آن را به وجود آورده باشد حمايت شود.
ماده 28 – هر كس حق دارد بكوشد تا در سطح اجتماعي و جهاني چنان سامان و نظمي حكمفرما شود كه حقوق و آزادي هايي كه در اين اعلاميه اعلام شده است در آن سطح به نتيجه كامل برسد.
ماده 29 –
1) هر كس نسبت به اجتماعي كه فقط در آن اجتماع رشد آزاد و كامل شخصيت او امكان پذير است تكاليفي بر عهده دارد؛
2) هر كس در اجراي حقوق و در مقام برخورداري از آزادي هاي خويش, تنها از محدوديت هايي پيروي مي كند كه قانون منحصرا به منظور تأمين شناسايي و حرمت حقوق و آزادي هاي ديگران, بالجمله براي تحقق بخشيدن به مقتضيات عادله اخلاق و نظام اجتماعي و مصلحت عمومي, در يك جامعه دموكرات وضع كرده باشد.
3) در هيچ حال نمي توان حقوق و آزادي هاي مزبور را به نحوي به كار برد كه با هدف ها و اصول ملل متحد منافي باشد.

ماده 30 – هيچ يك از مقررات اعلاميه حاضر را نمي توان به نحوي تفسير كرد كه براي دولتي يا گروهي يا فردي متضمن حقي شود كه بنا بر آن, بتواند به فعاليتي دست زند يا كاري انجام دهد كه هدف آن از بين بردن حقي از حقوق و آزادي هاي مذكور در اين اعلاميه باشد.

1. شعر از ابوطالب مظفری.

15 comments 86/10/24 @ 10:34ب.ظ

خداحافظ دختر بی نظیر شرق!
(دسته بندی شده در گروه یادداشت)

 بی نظیر بوتو

امروز آغاز سال نو میلادی است. سال پیش را با رویدادهای تلخی چون اخراج اجباری و همراه با لت و کوب مهاجران افغان از ایران، درگیری های خون بار کوچیان با بومیان هزاره در هزارستان، کشتار مردم شبرغان به دست نیروهای دولتی والی جوزجان، درگذشت محمدظاهر شاه، کشتار مردم بی گناه در رویداد بغلان و سرانجام، کشته شدن بی نظیر بوتو در پاکستان به پایان بردیم. اکنون حس و حال آن را ندارم که چیزی بنویسم. تنها خواستم تلخی خبری را که شام گاه پنج شنبه با اس ام اس کوتاه دوستم شنیدم؛ کمی هضم کنم: «بی نظیر بوتو کشته شد».