های! با یک تن، اَتَن (1) کی میشود؟
این وطن، بی ما وطن کی میشود
گر نباشد از تو هم این سرزمین
خانهی آباد من کی میشود؟
از وقتی به کابل آمدهام، شبها با این آهنگ، سر آسوده بر بالین میگذارم و پگاه نیز که برمیخیزم، باز با نیروی این آهنگ، شادمانه، روز را آغاز میکنم. شعرش از دکتر عبدالسمیع حامد است و فرهاد جان دریا با صدای محشرش، آن را اسطورهای ساخته است. این آهنگ و شعر را به لیلای عزیزم پیشکش میکنم که دوستدار افغانستان و فرهاد دریاست.
هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت دیگر
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
نیست گر خشت طلایی یا نباشد خشت پخته
خشت خام انداز بالا، «یا علی»، «یا پیر» گفته
سقف خانه از کبوتر، فرش خانه از ترانه
یک بَرَنده (2) از پرنده، غرق شعر عاشقانه
خانه را سازیم از نو، تا هوای تازه آید
نور از کلکین در آید، عشق از دروازه آید
پردههای خانه از گل، از گل سرخ قدیمی
مثل چشمان من و تو، شیشهها با هم صمیمی
تاق ما گنجشکها را میهمان خانه سازد
دل، انار سرخ خود را آب سازد، دانه سازد
هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت کاشی
میکنم زیر بَرَنده یک چمن طوطی، نقاشی
طوطیان ما بخوانند از هوای فصل دیگر
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
لینک دانلود آهنگ هه با صدای نازنین فرهاد دریا.
1. رقص ملی افغانستان.
2. صفه؛ سکو.
1. 2.
87/04/11 @ 06:12ق.ظ
در بند ششم سیاست خارجی وزارت امور خارجه افغانستان به این نکته اشاره شده است که جایگاه ژئوپلتیک افغانستان به عنوان گذرگاه غیرقابل چشمپوشی میان آسیای میانه، آسیای جنوبی و آسیای جنوب شرقی و نیز همسایگی با خاورمیانه، بسیار اهمیت دارد.
این سخن تازهای نیست. با این هم نگاهی به گذشته و اکنون کشور نشان میدهد که هرگز ما نتوانستهایم از این جایگاه به درستی بهره جوییم و برعکس، چه قدرتهای جهانی و چه همسایگان شرور همیشه از این گذرگاه، منافع شوم خود را در تقابل با یکدیگر به پیش بردهاند.
در دوران جنگ سرد، کشور ما آوردگاه نبرد ابرقدرت شرق و غرب بود. اکنون نیز سرزمین ما میدان زورآزمایی نظام مسلط جهانی با مخالفان این نظام یعنی تروریسم جهانی است. این دو دوره شباهتها و تفاوتهایی با هم دارند. در دوره اول، نظام سوسیالیستی شرق که از اعتبار و قدرت همپا با نظام امپریالیستی امریکا برخوردار بود، با توجه به اندیشههایی که برای گسترش قلمرو نفوذ خود به آسیای جنوبی و جنوب شرق داشت، افغانستان را آماج یورش نظامی قرار داد. به یقین، اگر شوروی میتوانست در افغانستان ماندگار شود، پیروزی ایدئولوژی مارکسیستی در جهان تضمین میشد. با این حال، شکست شوروی در افغانستان، تومار ایدئولوژی یادشده را حتا در سرزمینهایی که حضورش در آنجا تضمین شده به شمار میرفت، در هم پیچید و به یکباره، کوس رسوایی آن را به صدا درآورد. در این دوره، رژیم دستنشانده حاکم در کابل، با وجود اندیشههای ابتدایی برای بهبود و رفاه مردم، چون بنای ناسازگاری با تار و پود اجتماعی این ملت را گذاشته بود، به زودی، راهکار سرکوب و خشونت را در پیش گرفت. از این رو، نه تنها خود نتوانست به اندیشههای بر فرض ترقیخواهانهاش جامه عمل بپوشاند که در چند روز قدرتش، زمینه فروپاشی بنیادهای اقتصادی و اجتماعی و نابودی نیروی انسانی کشور را فراهم کرد که آشکار نیست چند سال باید بگذرد تا کشور از خاکستر این آتشی که کمونیستها برافروختند، به سلامت برخیزد.
در این میان، همنشینی و همخوانی دو اندیشه امپریالیستی و بنیادگرایی اسلامی در مبارزه با اندیشه مارکسیستی و مبارزه همپا و پشتیبانی دوجانبه این دو ایدئولوژی از همدیگر در دوران جهاد افغانستان، تناقضی بود که هنوز نیز برای بسیاری از مردم و صاحبنظران حل ناشده باقی مانده است. با این هم، همین دوگانگی دنیای فکری، پس از فردای فروپاشی شوروی، خود را به زودی نشان داد و توانمندی امپریالیسم در پیشگیری از استقرار حاکمیت مجاهدان در افغانستان و سپس پشتیبانی از روی کار آمدن طالبان ـ نماینده راستین بنیادگرایی ـ از دو نگرش حکایت میکرد. نخست اینکه غرب به دلیل نداشتن برنامه، از هول حلیم در دیگ افتاد و برای اینکه حکومت به دست مجاهدان محافظهکار نیافتد، وقتی رشته کار از دستش رها شد، به حاکمیت واپسگرا و تندرو طالبان هم تن داد. دوم اینکه غرب برای اینکه نطفه ریشه دواندن هرگونه حکومت دینی با گرایش رقیق یا غلیظ اسلامی را در افغانستان بخشکاند، در سناریویی از پیش تنظیم شده و گربه موش بازی، به مجاهدان خاماندیش فرصت داد تا بر سر داشتههای خویش قمار کنند و آن را به باد دهند. سپس به طور طبیعی، مجالی فراهم آورد که هم ملت و هم دنیا مزه حاکمیت دینی طالبان را بچشد. آنگاه برگ اصلی خود را رو کرد و مردم کشور و دنیا نیز پذیرفتند؛ چون تنها راه نجات بود و آن، بنیاد نهادن حکومت سکولار با ویژگیهای بومی (شلم شوربایی از نژادگرایی و مذهببازی مجاهدان تازه به قدرت رسیده) بود.
حال چه پندار نخست، درست باشد و چه پندار دوم، غرب با پشتوانهای از نظریههای فلسفی و سیاسی مانند «جنگ تمدنها» و «پایان تاریخ» در سرزمین افغانستان حضور دارد. آن بار در نبرد با کمونیسم، پیروز شد و اینبار در جدال با کسانی که زمانی، خود به صورت تاکتیکی با آنان همراه شده بود، میکوشد دوباره پیروزی اندیشههای خود را به نمایش بگذارد. ناتو در نبود شوروی و برچیده شدن امپراتوری پیمان ورشو، خود را به قلب آسیا کشانده و امریکا در مقام کدخدای دهکده جهانی، با شماری نااهل این دهکده آن هم در قلب منطقه پرآشوبی مثل آسیا و خاورمیانه روبهروست که کدخداییاش را زیر سؤال بردهاند. در کنار این، برخی اهالی نیمه اهل این دهکده نیز به دلیل قدرتمندی خود یا از سر لجبازی، دوست ندارند کدخدا در درگیری با نااهلان، پیروزی راحتی به دست آورد. در نبرد دو قطب پیشین، دنیای نیمه اهل، پشت اردوی امپریالیسم، ایستاده بود و هواداریاش میکرد. این بار نیز هر چند از گزند نااهلان وحشیصفتی چون القاعده و طالبان میهراسد، ولی این سبب نمیشود دلش برای گزندرسانی نااهلان به کدخدا غنج نزند.
سوکمندانه، در هر دو زورآزمایی، تماشاگران بی توش و توانی به نام افغانها قربانی کشتی گرفتن اربابان جهانی میشوند و این، صحنه بزکشی بزرگی را برای هر افغان تداعی میکند که هر روزه در فرهنگ خویش با آن روبهروست. در نبرد اول، همه سرمایههای مادی و معنوی و انسانی کشورمان به غارت اردوهای شرق و غرب رفت. در نبرد دوم نیز باز چنین بیمی میرود. در هر دو نبرد، قاعده مناقشه، اسلام است و هر بار، بازیچه دست این و آن مدعی منطقهای یا محلی.
به هر حال، سر اصل سخن برگردیم که در بند ششم سیاست خارجی وزارت خارجه کشورمان نگاشته شده است. آری، هم خود ما و هم دوستان و دشمنان ما به این جایگاه افغانستان باور دارند، ولی افسوس که به دلیل ناتوانیهای ساختاری و اندیشگی، ما تنها روی کاغذ، این جایگاه را برای خویشتن تثبیت میکنیم و در عمل، دیگران از آن بهره میبرند.
87/04/1 @ 05:38ق.ظ
این برای دومین بار در طول امسال است که در وب مینویسم و آن هم از کابل. از اواخر ماه حمل در کابل هستم. دوستانم را کم کم دوباره یافتهام. همان لحظه ورودم به میدان هوایی، محمدحسین محمدی و ضیا قاسمی، دو دوست خوبم به استقبالم آمدند. روزهای بعد، محمود جعفری را با روح آرامش درک کردم و سپس شکور نظری، عاصف عزیز، علی محمدی و وحید عباسی را که به کابل آمده بود. دیدن استاد زریاب هم که صفای خودش را دارد. اتفاق شاعرانهای هم برایم افتاده است. کلکین اتاق سکونت و کارم، هر دو به سوی کوه «چنداول» گشوده میشوند و این، چیزی است که در خواب هم نمیتوانستم ببینم.
صبحها در سکونتگاهمان، همراه دوستان نرمش صبحگاهی میکنیم. سپس به سوی محل کار راه میافتیم. سرکی که به دانشگاه محل کارم میرسد، خیابانی تمیز و بزرگ پر از درختان سر به فلک کشیده است. هوای صبحگاهیاش نیز وقتی با حضور دخترکان و پسرکان دانشآموزی همراه میشود که لباس یکدست مدرسه پوشیدهاند، به آدمی جان میبخشد.
زندگی در کابل، از صبح بسیار زود آغاز میشود. وقتی ما به دانشگاه میرسیم، آفتاب به نیمههای آسمان رسیده است. جمعهها هوای پاک کابل دوستداشتنی است. روزهای دیگر، هیاهوی جماعت و سرزندگی بازار و نغمههای رنگارنگ، تو را وا میدارد به چهره یکایک انسانهای پیرامونت بنگری تا دریابی چه رنجها کشیدهاند یا میکشند. زندگی برای مردم عادی تا اندازهای سخت است که این، درد مشترک همه کشورهای جهان سومی است. با این حال، زندگی در رگ کوچهها جاری است. شرکتهای خرد و کلان ارتباطی، سراسر جمعیت میلیونی کشور را با خطوط تلفن و اینترنت خود پوشش دادهاند. بیش از صدها نشریه، دوازده شبکه تلویزیونی و پنجاه شبکه رادیویی، ملت را سرگرم و از کاستیهای جامعه و دولت آگاه میسازند و صد البته به گفته عبدالکریم گرین، وزیر اطلاعات و کلتور، «گپ مفت» میزنند. کرزی صاحب هم مثل همیشه حرفهای قشنگ قشنگش را در مجلسهای کوچک و بزرگ دولتی و غیر دولتی به خورد مردم میدهد و دست استکبار این بار منطقهای همیشه از آستین همسایگان ارجمندمان نمایان است. ملت خونجگرم حق بسیاری دارد که از رفاه نسبی برخوردار باشد و آب و برق برایش کالای لوکس نباشد. نکته جالب این است که مردم با همه فقرشان به اهمیت سواد و دانایی پی بردهاند و میکوشند از قافله درس خواندن باز نمانند.
در این مدت، کتابهای شعری را که اینجا منتشر شدهاند، خریده و خواندهام. کارهای خوب هم درونشان میتوان یافت. «جنگ و صلح» تولستوی، «دیوان بیدل» و «گلنار و آیینه» زریاب، سه کتابی هستند که دست گرفتهام تا بخوانم. درصد هوای شاعرانه اینجا ـ اگر آدم خودش هم بخواهد ـ بالاست. فضای شعری را میتوان از فضای بکر طبیعت و روح مردم وام گرفت.
این بود گزارش کوتاهی از این که چه کردم و میکنم. در این مدت که در پهنه اینترنت نبودم، عزیزانم با تلفن، پیام تلفنی، پست الکترونیک و پیام وبلاگی، از راههای دور و نزدیک، حالم را جویا شدند. از همه شان یک جهان سپاسگزارم. امید که توان پاسخگویی به مهربانیشان را داشته باشم. به یقین، همنشینی با دوستان خوب اینجا و یاد دوستان نیک در غربت، هیچ غمی برای آدمی باقی نمیگذارد. روی تکتکتان را میبوسم و میگویم: «به امید دیدار».
87/03/8 @ 01:19ب.ظ
استاد محمدواصف باخترى: «ما بايد رهنورد را گرامى بداريم كه تمام قد بر درگاه ادبيات داستانى ما ايستاده است».
چو پیر و جوان، خاتم عشق را
به لبخند مهرت، نگین کردهاند
کسانی کز این عشق، آشفتهاند
تو را مقصد تیر کین کردهاند
روزنامه آرمان ملی چاپ کابل نوشت روز پنج شنبه 8 حمل (فروردین)، فرد ناشناسی که میخواسته استاد محمداعظم رهنورد زریاب را در خانهاش به قتل برساند، با هوشیاری همسایگان استاد در کار خود ناکام مانده و گریخته است.
خبر ترور نافرجام استاد رهنورد زریاب در حالی منتشر می شود که یک هفته پیش، یکی از جراید کابل، نوشتهای با عنوان «زریاب د زریابی لپاره په فرهنگ پلورنه لاس پوری کری دی» را با امضای مستعار «فرهنگپال» منتشر کرد که در آن، هشدار داده شده بود که اگر ادارههای دولتی به ویژه دادستانی جلوی «اقدامات فرهنگ ستیزانه» زریاب را نگیرند، مسؤولیت هرنوع پیآمد ناگوار به دوش دولت خواهد بود.
بیشک، این دسیسه را گروههای بیمنطقی سامان دادهاند که از رفتار شجاعانه استاد رهنورد زریاب در انتقاد شدید از عبدالکریم خرم، وزیر فرهنگ و اطلاعات افغانستان برای اخراج و مجازات سه تن از کارمندان تلویزیون ملی افغانستان به جرم استفاده از واژه های پارسی «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» خشمگین هستند. رهنورد زریاب از آغاز داستاننویسی تاکنون در هر جا که بوده، از حریم زبان پارسی دفاع جانانه کرده است. یادش به خیر چهارمین جشنواره ادبی «قند پارسی» که در آنجا یک هفته همنشین و همراه همیشگی استاد بودم و از گفتههای شیرینش بهرهها بردم.
این گفته دوست خوبم، ضيا قاسمى را هم بیاورم که در مراسم بزرگداشت استاد زریاب در کابل (روز چهارم حمل امسال) گفته است: «در سال دو هزار و شش ميلادى در چهارمين جشنواره ادبى «قند پارسى» در تهران، مراسم بزرگداشت از استاد رهنورد زرياب برگزار شد كه در آن، نويسندگان نامدار ايرانى شركت كرده بودند. وقتى رسانهها شنيدند استاد زرياب در تهران تشريف آورده، تمام رسانهها از سراسر ايران هجوم آوردند و عجيب غوغایی برپا شده بود، اما متاسفانه امروز از تمام رسانههاى ما فقط سه تاى آنها در اينجا شركت كردند». واقعن، خودم که مدیر ستاد خبری جشنواره و مدیر برنامههای استاد در جشنواره بودم، آن یک هفته نفهمیدم که کی خوابیدم و بیدار شدم. تا نیمههای شب، یک لحظه آرام و قرار نداشتم؛ چون روزنامهها و مجلهها و پایگاههای خبررسانی فرهنگی و ادبی ایران پی در پی گفتوگوی اختصاصی با استاد را درخواست میکردند.
اکنون متن کامل گفتوگویی را میآورم که سال گذشته در هنگامه برپایی چهارمین جشنواره ادبی «قند پارسی» با استاد زریاب انجام دادم. این گفتوگو با همکاری عاصف جان حسینی صورت گرفت.
آفرینشگر ما نقدپذیری را نیاموخته است
گفتوگوی ويژه محمد صادق دهقان با محمد اعظم رهنورد زرياب
* از كار و بار اين روزهاتان در «كابل شهنامهاي» بگوييد.
از وقتي كه به كابل آمدم، هيچ داستان ننوشتم، ولي داستانهاي نانوشتهي بسياري دارم، از جمله «رازهاي دايهي پير»، «سرانجام آقاي سحرخيز بيدار ميشود» و «سكهاي كه سليمان يافت» و همچنان رمان ديگري كه از اروپا، نيمه تمام با خود آوردم: «سيب و ارسطاطاليس».
در اين شب و روز، يك داستان ديگر آغاز كردم به نام «زليخا در برف». اميدوارم كه ناتمام نماند و بنشينم و آن را تمام كنم. در اين شب و روز، يك داستان ديگر هم پرپر ميزند كه بيرون برآيد و اگر اين بيرون برآيد، «زليخا در برف» ناتمام ميماند. اميدوار هستم كه حوصله كند تا «زليخا در برف» تمام شود.
من كه از فرانسه آمدم، مشاور وزير اطلاعات و فرهنگ شدم. بعضي از رويدادها در وزارت اطلاعات و فرهنگ ديده شد كه از آن كناره گرفتم. اكنون مشاور تلويزيون طلوع هستم و همچنان ويراستار خبرها.
* محمد اعظم جوان كي دريافت داستان نوشته است؟
بسيار خردسال بودم كه به يك انگيزه به نوشتن روي آوردم. آن انگيزه اين بود كه خانهي ما در دههي سي؛ يعني نيم قرن پيش، محل رفت و آمد روشنفكران بود. مهمترين و برجستهترين چهرههاي فرهنگي و سياسي آن زمان به خانهي ما رفت و آمد داشتند. از جمله كساني كه به خانهي ما رفت و آمد داشتند، دو چهرهي فرهنگي سرشناس، يكي، شادروان محمد رحيم الهام و ديگري، شادروان محمد نسيم نكهت سعيدي، هر دو از استادان آن زمان دانشگاه كابل بودند. نخستين رهنماي من در كار نوشتن به صورت جدّي نيز استاد نكهت سعيدي بود. البته در مكتب هم ما يك آموزگار بسيار خوب داشتيم به نام سيد محمد نبي مظفري كه از باشندههاي چنداوُل كابل بود كه مرد با دانش و فرهيختهاي بود و من بسيار خود را مديون او احساس ميكنم. به هر حال، در مراحل بعدي و به صورت جدّيتر، نسيم نكهت، رهنما و مشوّق من بود و اين به صورت تقريبي برابر ميشود به سالهايي كه در صنف شش مكتب بودم. كارهاي نخستين من را استاد نكهت، رهنمايي و ويرايش كرد، ولي اثري را كه شايستهي چاپ ديد، «معلم رسم» نام داشت كه خود ايشان برد و در مجله «پشتون غر» چاپ كرد كه فكر مي كنم صنف نه مكتب بودم. البته از اثري كه خودم بسيار خوشش داشتم وهنوز هم دوستش دارم، داستاني بود به نام «پردهي دوم» كه آن را فكر ميكنم در صنف اول دانشكده نوشتم.
* داستاننويس افغان براي نوشتن بايد با چه گرفتاريهايي دست و پنجه نرم كند؟
مشكل اساسي داستاننويسهاي ما در حال حاضر، نداشتن وقت است. بسياري از نويسندههاي ما امروز در مؤسسههاي خارجي كار ميكنند كه در آنجاها سخت از ايشان كار ميكشند و فرصت باقي نميماند كه به نوشتن و آفرينش ادبي دست بزنند. مشكل ديگر، نبود مرجع چاپ و نهادي است كه به چاپ آثارشان بپردازد. شما ميدانيد كه در افغانستان، ناشر كتاب به آن معنايي كه در جهان وجود دارد، نيست. نويسندهها غالبا ناگزير هستند آثارشان را به خرج خود چاپ كنند كه اين هم بسيار مضحك به نظر ميرسد و هم آزاردهنده است.
* پس وزارت فرهنگ چه ميكند؟
سوگمندانه بايد بگويم در پنج سالي كه گذشت، وزارت اطلاعات و فرهنگ در زمينه چاپ آثار ادبي هيچ كار چشمگيري انجام نداده است. به ياد دارم در دهه چهل؛ يعني چهل سال پيش، انتشارات بيهقي كه آقاي واله، مسؤول آن بود، هر هفته، يك كتاب چاپ ميكرد. جاي تأسف است پس از چهل سال، امروز وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در پنج سال، يك كتاب هم چاپ نكرده است و اميدي هم ديده نميشود كه به اين كار بپردازد.
* از اينها كه بگذريم، آيا رمان افغاني آفريده شده است؟
در افغانستان، اولين آثاري كه به وجود آمدند، مانند اروپا، رمانگونهها بودند. در اروپا، اول رمان معاصر به وجود آمد و پس از آن، در اواخر سده هجده و اوايل نوزده، داستان كوتاه. در افغانستان هم اول رمانگونهها به وجود آمد كه زياد با معيارهاي رماننويسي هماهنگي نداشتند. با اين حال، اين رمانگونهها را ميتوان به عنوان نخستين هستههاي رماننويسي در افغانستان پذيرفت. در حال حاضر هم از چند سال به اين سو، رمانهايي در افغانستان به وجود آمده است، مانند آثار عتيق رحيمي، حسين فخري، سرور آذرخش، رزاق مأمون. خودم هم رماني به نام «گلنار و آيينه» نوشته كردم. به هر صورت، ما نوشتههايي به نام رمان داريم، ولي تا جايي كه به شخص من مربوط ميشود، اين رمانها، مرا قناعت داده نتوانسته است.
* چرا داستاننويسان ما به نقد اهميت نميدهند؟
فكر ميكنم كه بين آفرينشگر و منتقد همواره نوعي خصومت وجود داشته است. حتا نويسندهاي مانند گابريل گارسيا ماركز، سخت از منتقدان نفرت دارد. يك نويسندهي فرانسوي هم ميگويد كه وقتي كسي نتوانست شاعر و نويسنده شود، منتقد ميشود. به هر صورت، اين اختلاف بين منتقد و آفرينشگر هم در جهان و هم در افغانستان وجود دارد. منتها مشكل اساسي در افغانستان اين است كه نقد به آن عنواني كه در اروپا مطرح است، فكر ميكنم هنوز عرض وجود نكرده است. غالبا نقدها از خصومتها، انتقامگيريها و برجسته ساختن خويشتن از طرف منتقد به وجود ميآيد كه لابد اينها نميتوانند زر ناب نقد باشند. نقد بيشتر يك سلسله غرضورزيها و بيشتر بها دادن به دوستان و كمتر بها دادن به دشمنان بوده است؛ يعني خود نقد به معني واقعي اين مقوله تا به حال در افغانستان به وجود نيامده است. حدس ميزنم اگر به وجود بيايد، منتقدان ما شايد از آن استقبال كنند. به جز آن هم يك مقداري آفرينشگران ما خصلت نقدپذیری ندارند. فکر میکنند آن چیزی که به وجود میآورند، کامل هست و هیچگونه نقیصهای در آن وجود ندارد. به همین خاطر، اگر به این آفرینشگرها گفته شود که بالای چشمتان ابرو هست، برایشان گران تمام میشود. از هر دو طرف، کاستیهايی وجود دارد. منتقد ما نقد معیاری را یاد ندارد و آفرینشگر ما نقدپذیری را نیاموخته است.
*آيا اين سالها سانسوري گريبانگيرتان بوده است؟
در این پنج سال اخیر هیچگونه سانسوری وجود نداشته است یا دستكم من احساس نکردم که وجود داشته باشد. به نظر من، این پرسش در وضعیت کنونی افغانستان نمیتواند مطرح باشد، بهويژه در مورد آفرینشگرهای ادبی ما.
* استاد! چه چيزي براي شما نماد داستاننويسي است؟
فکر میکنم شهرزاد، نماد داستانسرایی میتواند باشد. شهرزاد، موجودی است که پادشاهي را جادو میکند تا از یک قتل جلوگیری کند. پس ما عنصر جادویی را در شهرزاد میبینیم که این عنصر جادویی در هر اثر هنری وجود دارد، حتا در نقاشی، موسیقی و ادبیات. به عقیدهي من، شهرزاد میتواند نماد و نمودگار عنصر جادویی هنر باشد. نبکوف به این عقیده است که نویسنده باید جادوگر هم باشد. شهرزاد در واقع، هر شب، پادشاه را جادو میکند تا او را از یک قتل بیجا باز دارد.
* از رمانتان «سيب و ارسطاطاليس» بگوييد.
«سیب و ارسطاطالیس» به خوبی پیش رفته است و فکر میکنم که یکی از بهترین نوشتههای من خواهد بود. بخشی هم که در امریکا به چاپ رسید، با استقبال فراوان روبهرو شد. من درصدد هستم که اول، «زلیخا در برف» را کامل بسازم. سرانجام، «آقای سحرخیز» را شاید به پایان برسانم و پس از آن، «سکهای که سلیمان یافت» و پس از اينها به «سیب و ارسطاطالیس» ميپردازم.
* چرا این قدر به درازا انجاميد؟
«سیب و ارسطاطاليس» مثل «زلیخا در برف»، مقداري پژوهش کار دارد. در این اثر شما میبینید که خیام ظاهر میشود و ابن عربی و سنایی. پس بايد در موردشان تحقیق کنم تا ویژگیهای شخصیتیشان را به دست آورم. در داستان «زلیخا در برف» هم باید پژوهشهای تاریخی انجام بدهم، مخصوصا در مورد حمله مغولها در روسیه و تسلط درازمدت مغولها بر قوم روس؛ چون داستان در مسکو اتفاق میافتد.
* «عشق» و «زن» در داستانهاي شما چه رنگي دارد؟
یکی از انتقادهایی که بر داستانهای من شده، همین بوده است که علاقهمندی به زن در این آثار دیده نمیشود. هرچند من با این تصور زیاد موافق نیستم، ولی یک مقدار حقیقت در آن نهفته است. البته در آثار متأخر من، چهره زن بسیار برجسته است. شما اگر «گلنار و آیينه» را بخوانید، قهرمان اصلی این رمان، یک زن است و خوشبختانه وقتی که رمان به چاپ رسید، علاقهمندان فراوانی یافت و یکی از رمانهایی شد که بیشترین نقدها را در موردش نوشتند. فکر میکنم بیست تا بیست و پنج نقد در مورد آن نوشته شد. حتا یکی از هموطنان هندوی ما به نام ایشرداس که در آلمان زندگی میکند، نقدی نوشته کرده است.
* به نظر خودتان، زبان و نگاهتان تا چه اندازه زبان و نگاه مردم بوده است؟
زبان من با زبان مردم در آثار اولم نزدیک بوده، ولي هر قدر از آغاز به طرف امروز پیش آمده برویم، زبان من فرق کرده است. تلاش کردم یک زبان معیار را به کار ببرم. اصلاحات محلی کابل کم شده و زبانم از زبان مردم مقداري فاصله گرفته است. زبانی شده است که میخواهم نامش را بگذارم زبان داستان معاصر که انتظار دارم نویسندههای دیگر هم همینگونه یک روش را پیش بگیرند؛ چرا که در چند صد سال اخیر، زبان دری در افغانستان، بیپشتوانه و بیسروسامان بوده و فراوان آسیب دیده است. گونترگراس میگوید نویسنده همان طوری که از زبان کار میگیرد، در برابر آن مسؤولیت هم دارد. باید زبان را پالایش بدهد، تکامل بدهد، بهبود ببخشد و بهتر بسازد. تلاش من در سالهای اخیر همین بوده است.
* به گفته زلمي باباكوهي: «غربت: كه هيچ چيز گرمت نكند حتا نوشتن». غربت را چهگونه ديديد؟
غربت هم پهلوی مثبت دارد و هم پهلوی منفی. پهلوی منفیاش همین است که نویسنده از مردم خود دور است و مخاطب خود را در دسترس ندارد. پهلوی مثبتش این است که نویسنده با دیدگاهها، زبانها و مردمان دیگری آشنا میشود. اگر خود را از چنگال آن چیزی که بهاالدین خرمشاهی، ياد و دریغ مینامد، رهایی ببخشد، میتوانیم بگوییم که غربت میتواند آثار مثبتی هم بر نویسنده و شاعر داشته باشد؛ یعنی دیدگاههای تازه و وسعت نظر به او بدهد و جهان بزرگتری را به او بشناساند.
* از ديد شما، براي حفظ «قيمتي درّ لفظ دري» چه بايد كرد؟
برای حفظ این درّ گرانبها اول بايد آن را درست بشناسیم. سوگمندانه، بسیاری ـ تأکید میکنم بسیاری و نه همه ـ از نویسندگان و شاعران ما با این درّ گرانبها آشنایی درخور و شایسته نداشتند و ندارند. به همین دلیل، وقتی شما سرودههای این شاعران و نوشتههای این نويسندهها را بخوانید، فراوان، لغزشهای دستوری و حتا املایی را در آثارشان سراغ کرده میتوانید. میبینید که در کاربرد واژهها هم فراوان مشکل دارند. فکر میکنم که شاعران و نویسندههای ما اگر میخواهند این درّ گرانبها را درست پاسداری کرده باشند، ناگزیر هستند که اول، خودشان خوب با این درّ گرانبها آشنا شوند و خوب زبان را یاد بگیرند و پس از آن، به سرودن و نوشتن بپردازند.
* كدام نوشته داستاني وطنداران، شما را با خود همراه كرده است؟
همه نویسندههایی که حالا در افغانستان مطرح هستند، روی هم رفته، همهشان نویدبخش و امیدوارکننده هستند.
* يك پرسش خانوادگي: سپوژمي را تكنيكگراترين داستاننويس ميدانند. نظر شما چيست؟
یکی از نویسندههایی است که اطلاع دقیق دارم فراوان اثر خوانده و همین حالا هم چون فوقالعاده بر زبان فرانسوی مسلط است، فراوان میخواند. بدون شک، نتیجه این همه خواندن میتواند این باشد که با تکنیکهای داستانپردازی بیشتر از نویسندههای دیگر آشنايي داشته باشد.
* چهها ميخواستيد بنويسيد كه هنوز ننوشتيد؟
متأسفانه زمان، اندک است و اشتغالات جانبی نمیگذارد که آدم به همه چيزهايي بپردازد كه در ذهن دارد. فراوان مایهها و اندیشهها در ذهن من هستند که یادداشت کردهام نوشته شوند. مایههای بسیاری از داستانهای خود را در خواب دیده و خوشبختانه وقتی بیدار شدهام، به یادم مانده است. مثلا آخرینش، خواب دیدم که یک دختر، سرگذشت خود را قصه میکند و یک پسر سرگذشت خود را و یک مرد هم سرگذشت خود را. خواننده خودش درمییابد که دختر، دختر این مرد و پسر، پسر این مرد است بدون اینکه مرد یا دختر یا پسر به آن اشاره کنند. یک چیز بسیار پیچیدهاي است … یک داستان دیگر هم که باز درخواب است، اينكه کسی در خواب میبیند باید کاری را انجام بدهد. بیدار میشود و ميخواهد این کار را انجام بدهد. یک مقدار هم انجام میدهد. دوباره در خواب میبیند که آن کار را انجام داده است …
* داستاننويسي افغانستان را در يك نگاه چگونه ميبينيد؟
اكنون وضع داستاننویسی در افغانستان نابسامان است. داستاننویس ما شوری را که در دهه شصت داشت، امروز از دست داده است و خوانندهي داستان، محسوس نیست. در آن دوره، وجود خوانندهي داستان احساس میشد که در جامعه وجود دارد و میخواهد بخواند و از نویسنده میخواست که زودتر نوشته کند که بخواند. امروز من این احساس را ندارم که خوانندهي داستان وجود داشته باشد.
* نظرتان درباره داستاننويسان و شاعران جوان افغانستان چيست؟
شماری از جوانان ما استعدادهای بسیار خوب و درخشاني هستند، به ویژه در عرصهي شعر. با وجودی که شاعر هم وجود خوانندهي شعر را چندان احساس نمیکند، ولی شور شاعران ما در آفرینش بیشتر از داستاننویس ما است. اینها با تمام مشکلات دست و پنجه نرم میکنند و شعر میگویند. تلاش میکنند حتا با خرج شخصی خود، آثارشان را چاپ کنند. میتوانم بگویم که شعر امروز افغانستان میتواند با شعر امروز ایران رقابت و در کنار شعر امروز ایران عرض وجود کند.
* معرفي اعظم رهنورد زرياب از كار خودش چيست؟
بسیار تلاش کردم که پدیدهای به نام داستان یا ادبیات داستانی را در افغانستان معرفی کنم و رواج بدهم. تا جایی که دستاندرکاران ادبیات ما نوشتهاند، تا اندازهای در این راه کامیاب بودم و توانستم شماری از شگردهای تازه را در زبان دری معرفی کنم.
* پايان بخش اين گفتوگو مايل هستيد چه حرفي باشد.
میخواهم یک بیت ترجمهناپذیر را به عنوان حسن ختام بیاورم:
ای مصور! صورت یار مرا مستانه کش
چون به نازش میرسی، بگذار، من خود میکشم
87/01/12 @ 12:10ق.ظ
زبان فارسي دري، زبانِ دوم جهان اسلام است، با دامنة گستردة تاريخي و جغرافيايي. اين زبان، در روزگاران نه چندان دور، از نواحي چين تا آسياي صغير و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر كاربرده داشته و آثار علمي و ادبي گرانباري در آن پديد آمده است كه شماري از آن اعتبار جهاني دارد. در اين ميان، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش اين زبان، قابل توجه و گاه تعيينكننده بوده است. اين كشور در چندين دورة تاريخي، مهمترين كانون زبان فارسي دري به شمار ميآمده است.
بسياري از اقوام غيرفارسيزبان، به سبب آميزش با مردم اين سامان، زبان فارسي را آموخته و در مواردي، خدمات شايستهاي بدان كردهاند. به طور ويژه بايد به بعضي زمامداران و ادیبان پشتونتبار كشور اشاره كرد، همچون تيمورشاه دراني، مهردلخان مشرقي، عايشه دراني، محمود طرزي، عبدالحي حبيبي و عبدالله افغانينويس. با این حال، دريغ كه از نزدیک به نيم قرن پيش، به سبب عواملي كه بر كسي پوشيده نيست، از سوي گروهي از اهالي سياست و فرهنگ مملكت، تلاشهايي براي تضعيف زبان فارسي دري صورت گرفته است. اين تلاشها در دورة تاريخي حاضر نيز ادامه دارد، زماني كه مردم افغانستان به همدلي و همراهي بيشتر نياز دارند.
1. يك تلاش اين گروه، تفكيك دو نام اين زبان، يعني «فارسي» و «دري» از همديگر است، تا هم ميان يكصد ميليون گويندة اين زبان در جهان امروز فاصله بيندازند و هم بدين بهانه كه بعضي واژگان، فارسي و برخي دري اند، دست فارسيزبانان افغانستان را از بخشي از ذخاير اين زبان، كوتاه سازند. اين در حالي است كه همه متون معتبر علمي و ادبي، بر يگانگي اين زبان گواهي ميدهد و حتي بسياري از مردم افغانستان، هماكنون كلمة «فارسي» را به كار ميبرند. بگذريم از اين كه به استناد شواهد و اسناد تاريخي، اين زبان تا نيم قرن پيش، در افغانستان نيز «فارسي» ناميده ميشده است.
2. دستاويز ديگر، مفهومي به نام «زبان ملّي» است و اين باور نادرست كه زبان ملّي بايد آميزهاي از زبانهاي رايج در كشور باشد. اينان بدين بهانه كه بايد امور اداري مملكت مختل نشود، واژگان غيرفارسي را بر فارسيزبانان افغانستان تحميل ميكنند، در حالي كه وقتي در قانون اساسي مملكت، وجود دو زبان رسمي پذيرفته شده است، هر يك از اين زبانها بايد بتواند نظام اصطلاحات اداري و حقوقي خاص خود را داشته باشد.
3. كوشش ديگر اين گروه، مرز كشيدن در ميان همزبانان و بيگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسي است كه در ميان فارسيزبانان خارج از افغانستان رايج است، در حالي كه اينها جزء منابع داخلي زبان فارسي به شمار ميآيد. بدين ترتيب، مردم افغانستان، ناگزیر از بسيار واژگان و تركيبهاي كارآمد، زيبا و بامعني محروم ميشوند، فقط به اين دليل كه كساني در جايي ديگر آنها را به كار بردهاند. حاصل اين سياست آن ميشود كه فارسيزبانان اين كشور در موارد بسياری براي بهسازي زبان خويش با استفاده از منابع همين زبان، دچار محدوديت يا محروميت شوند. اين در حالي است كه قانون اساسي افغانستان وظيفة تلاش براي رشد زبانهاي ملّي كشور را بر دوش دولت نهاده است. ديگر پيآمد نامطلوب اين رويّه، كه هماكنون نشانههاي خود را آشكار كرده است، ايجاد عصبيت، بدبيني و نامهرباني ميان مردمي است كه قرنها برادروار در كنار هم زيستهاند.
توبيخ بعضي از دستاندركاران راديو و تلويزيون بلخ به اعتبار كاربرد واژگاني همچون «دانشگاه»، «دانشكده» و «دانشجو»؛ تغيير نام «نگارستان ملّي» به «گالري ملّي»؛ تغيير لوحههاي بعضي از ادارات دولتي و زدودن كلمات فارسي از آنها؛ تفكيك مكاتب پشتوزبان و فارسيزبان از همديگر و امثال اينها كه در ماههاي اخير رخ داده، نشانههايي است از اقدامهايي كه با چنین دستاويزهایي صورت گرفته و البته در هيچيك از آنها، نظر كارشناسان زبان فارسي و پشتو ملاك عمل دانسته نشده است.
ما امضاكنندگان اين بيانيه، به دولت افغانستان و نهادهاي رسمي آن، نسبت به خطري كه زبان فارسي افغانستان و فراتر از آن، وحدت ملّي كشور را تهديد ميكند، هشدار ميدهيم و تقاضامنديم رويهاي را پيش گيرند كه هم زمينة بهسازي و تقويت زبانهاي ملّي كشور فراهم شود و هم ميان اهالي زبانهاي مختلف، بدبيني و ناهمدلي پديد نيايد.
به یقین، زبان فارسي در افغانستان، ريشهاي محكمتر از آن دارد كه بدين بادها از جاي درآيد و تجربة پنجاه سال اخير هم اين را نشان ميدهد. خواستة ما اين است كه نهادهاي دولتي، امكانات مادي و معنوي کشور را كه بايد صرف بهسازي زبانهاي ملّي شود، مصروف اين چالش بيهوده نسازند و به جاي ضربه زدن بر پيكرة اين زبانها، به فكر چارهجويي آسيبهايي باشند كه همه زبانهاي رايج در كشور را تهديد ميكند.
1. مؤسسه فرهنگي «دُرّ دَري»
2. خانه ادبيات افغانستان
3. شوراي نويسندگان مجلههاي «خط سوم» و «فرخار»
4. مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان
5. كانون تحصيلكردگان افغانستان
6. خانه كودك افغانستان
7. شوراي سرپرستي مدارس خودگردان مهاجرين
8. مكتب القرآن طه مهاجرين مقيم تهران
9. موسسه فرهنگي همبستگي مردم افغانستان
10. انجمن فرهنگی و هنری «سایهبان آبی»
11. انجمن هنرمندان افغانستان
86/12/7 @ 09:21ب.ظ
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را
(حکیم ناصر خسرو قبادیانی)

امروز، بیست و ششم دلو (بهمن)، هجدهمین سالروز بیرون راندن نیروهای اشغالگر اتحاد جماهیر شوروی از سرزمین پاک افغانستان است. شش سال پیش نیز در چنین روزی به پهنه وبلاگستان پارسی گام نهادم. به مناسبت این همزمانی نزد وجدانم این تعهد را سپردم که برای پویایی فرهنگ میهن عزیزم و بازتاب دادن فریادهای ملت شریفم و انسان بنویسم. نمیدانم تا چه اندازه در این راه کامیاب بودهام، ولی دست کم پیش وجدانم آسوده خاطرم که کم کاری نکردهام.
سوکمندانه امروز که باید این دو خاطره زیبا را جشن بگیرم، خاطرم از بیفرهنگی زمامداران بی اصل و نسب کرسی فرهنگ در کشورم بسیار آزرده است. اگر تا دیروز از خدا بیخبران مارکسیست، راه را برای اشغال سیاسی و نظامی سرزمینم به دست ابرقدرت شرق باز میکردند، امروز وزیر فرهنگ و زیردستانش و دشمنان ملتم، راه را برای حضور بیگانگان در قلمرو فرهنگی و اجتماعی کشورم فراهم میکنند. البته همه میدانیم که در افغانستان امروز، پایمال کنندگان حقوق انسانی مردم، زودتر و بهتر بر صدر مینشینند و ملت همچنان باید کوخ نشین باشد و بی چاره، روز را شب کند.
یک شنبه 21 دلواعلام شد که مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در بلخ، در نامه ای به تلویزیون محلی این ولایت گفته اند دکتر ذبیح الله فطرت، رییس رادیو و تلویزیون بلخ، داوود احمدی، مدیر اطلاعات عمومی این رسانه و بصیر بابی، گزارشگر محلی تلویزیون در مزارشریف را به دلیل کاربرد واژه های پارسی “دانشجو، دانشگاه و دانشکده”، به جای واژه های عربی و پشتوی محصل، پوهنتون و پوهنزی، تنبیه کرده اند. مقامات اطلاعات و فرهنگ افغانستان، استفاده از این واژه ها را “کلمات خلاف اصول فرهنگی و اسلامی” خوانده و گفته اند که آقای بابی خواسته که قصداً “زبان بیگانه” را در افغانستان ترویج کند.
آقای بابی در گفتوگو با بی بی سی، این اقدام وزارت اطلاعات و فرهنگ را غیرعادلانه و به دور از انصاف خواند و گفت: “این حکم نشان می دهد که وزارت فرهنگ تحمل ندارد افغان ها زبان مادری خود را به کار ببرند و صدای ما را می خواهد در گلو خفه کند.”
قانون اساسی افغانستان هر دو زبان پارسی دری و پشتو را به رسمیت شناخته و آنها را زبان های ملی خوانده است. پیشتر نیز وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان نام “نگارستان ملی” را به “گالری ملی” تغییر داد. جای گزینی واژه “نگارستان” با “گالری” برخی از فرهنگیان افغانستان را نسبت به سیاست های این وزارت درقبال فارسی دری نگران کرده است.
محمد محقق، رئیس کمیسیون فرهنگی و دینی مجلس شورای ملی افغانستان به بی بی سی گفت: این مسئله، در جلسه هفتگی کمیسیون بررسی شد و اعضای کمیسیون امور فرهنگی و دینی مجلس، تصمیم گرفتند عبدالکریم خرم، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان را سه شنبه 30 دلو برای استجواب (توضیح) به کمیسیون فراخوانند. به گفته وی، اقدامات آقای خرم علیه زبان پارسی، به برخورد اخیر وی با کارمندان تلویزیون بلخ محدود نمی شود، بلکه حذف زبان پارسی از تابلو وزارت اطلاعات و فرهنگ و تغییر آن به زبان انگلیسی و پشتو، جای گزینی واژه انگلیسی گالری به جای واژه پارسی نگارستان در نگارستان ملی کشور و برخی تغییرات زبانی در برنامه های رادیو و تلویزیون ملی از جمله مواردی است که کمیسیون قصد دارد در مورد آنها از عبدالکریم خرم توضیح بخواهد.
وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان پیش تر به بی بی سی گفته بود که برخورد او با کسانی که از واژه های فارسی استفاده کرده اند، بر اساس قانون اساسی کشور (اصل شانزدهم) صورت گرفته که می گوید اصطلاحات ملی موجود باید حفظ شود. محمد محقق با تاکید بر اینکه این تعبیر قابل بحث است، می گوید: بخش دیگری از همین اصل قانون اساسی افغانستانمی گوید: “نشر مطبوعات و رسانه های گروهی به تمام زبان های رايج در کشور آزاد است”. بنابراین، به گفته آقای محقق، برخورد با نشرات پارسی دری رسانه ها، خلاف قانون اساسی است.
به جز آن، شرکت اینترنتی افغان تلکام در اقدامی بی سابقه به فیلترینگ وبلاگهای پارسی زبان در افغانستان پرداخته است. بیشتر وبلاگهاى افغانستان از دو سرويس وبلاگنويسى پرشین بلاگ و بلاگفااستفاده مىكنند و همه آن وبلاگها هم به زبانى پارسى درى هستند، نه پشتو. در پى فرهنگ ستيزى و مبارزه آشکار عبدالكريم خرم، وزير اطلاعات و فرهنگ با زبان پارسی، اميرزى سنگين، وزير مخابرات هم تصميم گرفته است سايتهایی را كه به زبان پارسى منتشر مىشوند، در افغانستان سانسور كند. جالب است که سایتهای پورنوگرافی و سکسی همه بازند، ولی سایتهای پارسی زبان را فیلتر میکنند. به یقین، این رفتار وزارت مخابرات در هماهنگى قبلى با وزير اطلاعات و فرهنگ و بر اساس نقشه خیانت کارانه پارسی ستیزان در افغانستان صورت گرفته است.
فرهنگستیزان برخاسته از دامان بنیادگرایی اسلامی با هیکل ناموزون و چهره ترشیدهشان در منصبهای گوناگون دولتی و دینی با تکیه بر تعصب پوچ نژادی، مذهبی و زبانی، هر از گاهی، شعبذه میکنند و برای برانداختن فرهنگ ملی کشور نقشه میکشند. گاهی با فتوای مذهبی، فلان روزنامهنگار یا فعال فرهنگی و اجتماعی و سیاسی را به دم تیغ میبرند. گاهی نیز در لفافه قانون و در اصل با تکیه بر تعصب نژادی و زبانی، به حریم فرهنگ و زبان پارسی دست درازی میکنند. باید دانست چنین کارهایی در حقیقت، آب ریختن به آسیاب بیگانگان غربی، شبه قارهای و عربی است و تلاشهای بیهوده اربابانشان را در دوره شاهنشاهی، مارکسیستی و طالبانی برای حاکم کردن زبان محلی پشتو بر سراسر کشور و زدودن فرهنگ و زبان باستانی پارسی از افغانستان به یاد میآورد.
زهی خیال باطل! هیچ باد و باران و هجمهای نمیتواند به کاخ بلند فرهنگ پارسی گزند رساند؛ چون این سرزمین با این فرهنگ پدید آمده و رشد کرده و بالیده و خون پارسی در رگ و ریشه مردمانش جاری است، هرچند به زبانهای دیگری سخن بگویند یا از تبار دیگری جز پارسیان باشند. مگر افغانستان را در جهان با زبان پشتو میشناسند که این بی خردان، بیهوده بر طبل پشتونگرایی میکوبند؟ بیشک، افغانستان، خاستگاه زبان پارسی دری است و هر تلاشی برای نابود کردن یا سست کردن این زبان و فرهنگ مردمی اش، آب در هاون کوبیدن است و بس.
برای رییس جمهور کشورم افسوس میخورم که وزیر فرهنگ کابینه اش، ضد فرهنگترین وزیری است است که تابلوی نئونی فارسی و پشتو وزارت فرهنگ و اطلاعات را برمیدارد و برای محکمکاری توطئهاش، آن را با کاشی به زبان پشتو و انگلیسی بر دیوار وزارت میکوبد.
افسوس میخورم برای رییس جمهور کشورم که در دوران زمامداری اش، وزیر ضدفرهنگش میکوشد برای خوشایند بیگانگان، نام شخصیتهای سیاسی جهان را از فهد، خمینی، جمال ناصر، لینکلن، گاندی و ماندلا بر کوی و برزن وطن نقش کند، ولی میهراسد نام مفاخر دینی، ملی، قومی و زبانی کشور خودمان بر دیوارها و کوچهها باشد و هر کدام را به برچسبی پس میزند.
افسوس میخورم برای ملتم که وزیر ضد فرهنگش آن قدر مردم را کودک و محجور میپندارد و خودش را قیم و ولیّ آنان و خردمند میشمارد که پس از سالهای طولانی پخش فلان سریال و فیلم هندی، شبانه خوابنما میشود و ملت را بت پرست می داند، ولی قوم پرستی خودش را در این دوره مدرن به هیچ می انگارد.
کاش وزیر خداپرست، مسلمان، گلبدینی، طالب مآب و بنیادگرای فرهنگ آن قدر دلیر میبود که همین فردا روز دستور میداد بر اساس همه احکام نوشته و نانوشته دین مقدس و هر چیز دیگری که تنها و تنها خودش به آن باور دارد، در دکان روزنامهها، مجلهها، رادیوها، تلویزیونها، انجمنها و کانونهای فرهنگی، هنرکدهها، نگارستانها، موزهها، ویدیوکلوپها و مراکز فرهنگی و باستانی را میبست و مانند دوره اربابان طالبانیاش تنها رادیو شریعت را روشن میکرد و ورقپاره شریعت را منتشر میساخت.
وزیر ضد فرهنگ مملکتم! درود بیکران بر تو که یک بار هم قانون اساسی را نخواندهای. همان قانون اساسی که دو ستون دارد. یک ستون به زبان دوست داشتنی پارسی و یک ستون به زبان ارجمند پشتو. آن وقت به من میگفتی کدام زبان، بیگانه است؛ پشتو یا پارسی؟ یا نه این که تو از پشت کوههای پاکستان نیامده، اردو، عربی و انگلیسی را زبان رسمی کشورم میدانی؟ اگر این گونه است، بسیار ببخشای مرا که تاکنون نابخردانه به تو تاختهام. باید به تو hello میگفتم یا السلام علیکم. کاش آن نشانه انگلیسی رادیو و تلویزیون ملی را از گوشه تلویزیون ملی ـ که باید آبروی مملکتم باشدـ برمیداشتی. آنگاه با خیال راحت ادعا میکردی، دانش + جو یا دانش + گاه یا دانش + کده یا نگار+ستان، واژه بیگانه است؟ کاش میتوانستی با وجدان راحت، به من نشان دهی گالری را از کدام فرهنگستان واژه سازی پشتو درآوردهای و به جای نگارستان نهادهای و یک پیاله آب هم رویش سر کشیدهای؟
وزیر طالبانی مملکت اسلامی ام! نه تنها تو که حتا رییس جمهور کشورم و هیچ کس دیگری نیز نمیتواند مرا و ملت مرا از خواندن و نوشتن و گفتن و سرودن و پای بندی به زبان و فرهنگ مادری مان؛ پارسی دری باز دارد. صد سالی هست که این خیال خام را در سر پرورانده، ولی کور خواندهاید. در همه کوی و برزن میهنم، به زور با زبان محلی پشتو و زبان های بیگانه دیگر نوشته کن و همه رادیوها و تلویزیونها و روزنامهها هم از آن تو باشد و با همان زبانهایی که تو دوست داری، بگردانشان، ولی بدان تو با این روشی که در پیش گرفتهای، هوش و گوش ملت افغانستان را بیدار میکنی که دریابند خیانتکاران به زبان و فرهنگشان چه کسانی هستند. ملت غیرتمند پشتوزبان نیز که این جفاها در پشت پرده نام زبان شان بر پیکر مام میهن میرود، تو و اربابان و نوکران بی مزد و مواجبت را نخواهند بخشید که میکوشی بدنام شان سازی و زبان و فرهنگ پشتو را منزوی کنی.
آری، وزیر فرهنگ کشورم! دستت تا لندن باز! هر چه میکنی، بکن. آن وقت میبینیم آن چه میماند، چیست؛ تو و زبانهای بیگانه دوست داشتنیات یا زبان پارسی دری ملت بزرگ افغانستان؟
دوستان ارجمند پارسی زبان و پشتو زبان که به رشد و بالندگی زبان و فرهنگ ملی کشور افغانستان می اندیشید، برای مبارزه فرهنگی با رفتارهای ضدفرهنگی وزیر ضدفرهنگ کنونی، عبدالکریم خرم، به این نشانی بروید و نامه فرهنگیان برای برکناری این وزیر طالبانی را امضا کنید.
http://kabulpress.org/my/spip.php?article1056
در این لینک، رفتارهای ضدانسانی و ضدفرهنگی کریم خرم از زمان آغاز به کارش در این منصب فهرست شده است.
86/11/26 @ 09:33ب.ظ
انسان، آزاد است اگر خدا شود و انسان در آغاز آفرینش در اوج آزادی بود.

این جملهای است از یکی از دستنوشتههای دوست عزیزم، مهدی بالاکودهی در روزهای پایانی خداحافظی از دوره کارشناسی دانشگاه که در دفترم به جا مانده است. پس از یک هفته تماسهای پی در پی من و داوود با تلفن دستی وی که نگران مان کرده بود، دیشب داوود به اصرار خواست از خانهشان جویای احوال مهدی شوم. مهدی از اوایل خزان به جزیره قشم در جنوب ایران رفته و در شرکتی، سرگرم کارهای حقوقی بود. وقتی به خانه شان زنگ زدم، خواهرش با بغض گفت که مهدی در تصادف رانندگی در قشم درگذشته است. خشکم زد. نمیدانم چگونه تلفن را قطع کردم. اشکم سرازیر شد. تک تک لحظههای بودن با مهدی را به یاد آوردم. دوست نازنینی که همیشه در کارهای سخت، مشورتهای برادرانه و بزرگوارانهاش به فریادم میرسید. یاد روزهای همکاریهای فرهنگی در دانشگاه افتادم. بعدش، روزهایی که وقتی برای پیگیری کارهای اداریام، به تهران میرفتم، همیشه به دفتر کارش سر میزدم. یک هفته پیش از درگذشتش نیز در شب عید قربان زنگ زده بود و تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و … .
یک رؤیای سبز دیگر پرپر شد. جوانی خوشذوق، خوشمشرب و پاکنهاد که میتوانست سرمنشأ خدمتهای بزرگی برای وطنش باشد، اکنون در خاک خفته است. جوانی باادب، فرهیخته، با دانش و کسی که هیچگاه در رفتار با مخالفش نیز به نیرنگ روی نیاورد.
مرگ، حقیقت تلخی است که بسیار نزدیک است، ولی باورش نمیکنیم. دیگر صدای مهربانش نیست. دیگر نوروز امسال کارت پستال تبریک عیدش به خانه مان نمی رسد. دیگر تلفن نخواهد کرد که بگوید برای آینده ات چنین کن و چنان. دیگر نیست تا غصه زبان انگلیسی خواندنم را بخورد. دیگر نیست تا با خوشبینی به اوضاع افغانستان بنگرد. دیگر نیست تا در پی جمع کردن بچههای دوره دانشگاه برای انجام کارهای پژوهشی اجتماعی و تاریخی باشد. دیگر نیست تا … .
دست و دلم قفل کرده است. حال هیچ کدام از دوستانش خوب نیست. باور کردنش سخت است. خیلی سخت. نمیدانم پدر و مادر و خواهر داغدارش چه میکشند. خدا کمکشان کند… حالم خوب نیست. برایش آمرزش بخواهید و برایم دعا کنید.

تا کجا یارب به داغ آرزوها زیستن
آب گشتن، سوختن چون شمع و شبها زیستن
چرخ گویی قسمت من کرد از روز نخست
ناله سر کردن، تپیدن، همچو دریا زیستن
یا به داغ دوستان یا سوختن در رنج خود
پیش من جز این ندارد هیچ معنا زیستن
زندگی بی دوستان، مرگ است، مرگ، اما دریغ
مرگ را مردم همی نامند بیجا زیستن
مرد از نام نکو یابد شرف در زندگی
ورنه یکدم نیست شایسته در اینجا زیستن
زندگی، عام است، اما در نگاه اهل دل
فرقها باشد میان زیستن تا زیستن
شد از این دنیای آشفته، دل پاکت ملول
خواستی در سایهی عرش معلا زیستن
بی تو، من در عالم غربت به اشک و خون دَرَم
تا چه باشد حال تو از رنج ِ بی ما زیستن
ای گرامی یار! با غمهای جانسوزت کنون
زنده خواهم بود، اما شاد حاشا زیستن
یادآوری: شعر از استاد خلیلالله خلیلی است.
86/11/8 @ 07:58ب.ظ

“آهن” رفته بود
“آه” برگشت،
صاحب سنگ بری
نون اش را قاپیده بود.
***
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
شیخ اجل سعدی! درود بر تو که این سخنت بر رواق سازمان ملل متحد این انسان های نمی دانم انسان نما بگویم یا حیوان صفت جای خوش کرده است. از همین اولش بگویم که باید این تابلو را از آن جای رفیع پایین کشید و بر سر همه انسان ها کوبید.
به یقین، همه تان می دانید که این روزها بارش برف سنگین در سراسر افغانستان، شماری از هم وطنان ما را به کام مرگ کشانده است. بنا بر خبرهای رسمی که در خبرگزاری های خارجی و داخلی و رسانه های افغانستان منتشر شد، تنها تلفات انسانی در ولایت هرات که هم مرز ایران است، به بیش از شصت تن رسیده است. به گفته آقا محمد صدیقی، رییس احیا و انکشاف روستاهای هرات در گفت وگو با بی.بی.سی، راه های ولسوالی ها و روستاهای هرات هنوز بسته است و تلاش ها برای باز کردن راه ها با همکاری سربازان ارتش ملی افغانستان آغاز شده است. در برخی از مناطق ولایت هرات، ارتفاع برف تا یک متر و نیم می رسد و بارش برف در مناطق غربی این ولایت بیشتر بوده است.
در این میان، دولت ایران بدون توجه به اصول اسلامی و انسانی که هماره مدعی رعایت آن هاست، شمار زیادی از مهاجران افغان را اخراج کرده است. دولت ایران روز چهارشنبه (9 ژانویه/ 19 جدی)، ۱۶۰ تن از مهاجران افغان را اخراج کرد و آنها را در هوای سرد و برفی، به سر مرز فرستاد. به گفته مقامات محلی در هرات، روز پنج شنبه (10 ژانویه/20 جدی) نیز 170 پناه جوی افغان دیگر از ایران اخراج شدند.
شمس الدین حامد، رییس امور عودت مهاجران ولایت هرات در اوایل روز نخست به بی.بی.سی گفت: «دولت ایران شمار دیگری از مهاجران افغان را از آن کشور اخراج کرده است. شمار این افراد به 45 نفر می رسد. ما نگرانیم که ممکن است به زودی تعداد بیشتری اخراج شوند و شمار آنان به200 نفر خواهد رسید. در حال حاضر، راه بندر اسلام قلعه-هرات به خاطر بارش برف زیاد بسته است و امکان انتقال آنان به شهر هرات ناممکن است».
به گفته رییس امور عودت مهاجران هرات، تلاش ها برای فراهم کردن جای موقت برای آنان به همکاری کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای مهاجران آغاز شده است. او گفت مهاجران اخراج شده از سوی دولت ایران فاقد مدارک اقامت در ایران دانسته شده و به همین دلیل، از آن کشور اخراج شده اند. آقای حامد انتقاد کرد که مقامات ایران با اخراج این مهاجران، در هوای سرد و زمستان سخت افغانستان، جان های آنان را به خطر انداخته اند. وی گفت: «ما انتظار چنین اقدامی (اخراج مهاجران در هوای سرد و برفی) را از جمهوری اسلامی ایران نداشتیم، به خصوص این عمل در حالی صورت گرفته که ما با دولت ایران روابط دوستانه و نزدیکی داریم».
وزارت خارجه افغانستان گفته است که چنین اقدامی نبایستی در شرایط بد آب و هوایی و در زمستان صورت گیرد. این وزارت خانه از ایران خواسته است تا پایان فصل سرما، به مهاجران افغان فشار نیاورد که از آن کشور خارج شوند. به گفته مقامات این وزارت، ادامه اقدامات مشابه از سوی ایران می تواند روابط دو جانبه را تحت تاثیر قرار دهد.
در ادامه روند اخراج مهاجران افغان از ایران، روز دوشنبه (14 ژانویه/24 جدی) نیز چهارصد مهاجر دیگر از این کشور اخراج شدند. به گفته مقامات محلی هرات، شمار مهاجران اخراج شده از ایران، در روزهای اخیر، اکنون به هشتصد تن رسیده است.
شمس الدین حامد، رئیس اداره عودت مهاجران هرات گفت: «مقامات محلی این ولایت، امکانات کافی برای انتقال این مهاجران به شهرها و مناطق اصلی شان، در اختیار ندارند. اداره ما توانسته از جمع ۴۰۰ مهاجری که روز دوشنبه (24 جدی) از مرز گذشته اند، فقط ۲۴ تن را در کمپ موجود در منطقه مرزی اسلام قلعه جای دهد. بقیه مهاجران اخراجی یا به مسافرخانه ها رفته اند و یا به خانه های مردم محلی پناه برده اند. ایران این مهاجران را در هوای سرد و برفی به کام مرگ فرستاده است».
این مهاجران که زنان و کودکان نیز در میان آنها به چشم می خورند، در حالی از ایران اخراج شده اند که بارش برف سنگین و سرمای بی سابقه در هرات تاکنون جان بیش از صد تن را در چند روز گذشته گرفته است. شمار اندکی از مهاجران اخراج شده، بخت آن را داشته اند تا در سرپناه های موقتی که از سوی آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد (UNHCR) در هرات ساخته شده است، اسکان یابند. وضعیت این سرپناه ها نیز چندان مطلوب نیست و با وجود هوای سرد هرات، امکانات کافی برای گرمایش ندارد.
نمی دانم کسانی را که در چنین وضعیت دهشت ناکی به این کارهای بدون توجیه اسلامی وانسانی دست می زنند، به کدام خدا، کدام کتاب مقدس، کدام آیین، کدام پیامبر و خلیفه و امام و امام زاده و جز آن، کدام قانون حقوق بشری یا ضد بشری، کدام قانون نوشته یا نانوشته، کدام سنگ نبشته کوروش و داریوش یا پند زردشت و عیسا و بودا یا خطبه محمد وعلی و ابوبکر و عمر و عثمان و حسین _ درود خدا بر آنانی باد که حق را بنیان می نهند _ باید سوگند داد که با انسان های بی گناه نباید چنین کرد؟
با دل هایی سوخته از ستمی که سال هاست بر وطن داران ما می رود، از خدای بزرگ و توانا خواهانیم هرچه زودتر به این بی سر و سامانی ملت شرافت مند افغانستان پایان دهد و نگذارد هر کس و ناکسی تنها به این دلیل که توانگر است، به این مردم ستم دیده زور بگوید.
این لینک ها بنگرید که با مهاجران هم دردی کرده اند:
http://aknoun.blogspot.com/2008/01/blog-post_09.html
http://www.aarmaanins.blogfa.com/post-816.aspx
http://afghanmeeting.com/viewtopic.php?p=533
http://news.gooya.com/society/archives/048301.php
http://news.gooya.eu/society/archives/048123.php

بی هیچ سخن دیگری، از شما می خواهم دست کم برای یک بار هم شده است، اعلامیه جهانی حقوق بشر را بخوانید و بنگرید بر اساس کدام یک از این بندها، ملت افغانستان و مهاجرانش سزاوار چنین برخورد حقیرانه ای هستند.
متن اعلاميه جهاني حقوق بشر
- نظر به اين كه بزرگداشت شرف و حيثيت كه ملازم همه افراد خاندان بشري است و بزرگداشت حقوق برابر و انتقال ناپذير آنان، پايه آزادي و عدالت و صلح جهان است؛
- نظر به اين كه نشناختن حقوق بشر و پست انگاشتن آن، به كارهاي وحشيانه اي كشيده است كه مايه اهانت وجدان بشري است؛
- نظر به اين كه بالاترين آرزوي افراد بشر آن است كه جهاني پديد آيد كه نوع بشر در آن جهان از آزادي فكر و بيان، برخوردار و از بيم و پريشاني رها باشند؛
- نظر به اين كه پشتيباني از حقوق بشر به وسيله يك نظام حقوقي، امري اساسي است تا انسان به فرجام وادار نشود به عنوان آخرين درمان در مقابل خودسري و ستم دست به شورش زند؛
- نظر به اين كه توده هاي مردم ملل متحد از نو باز ايمان خود را راجع به حقوق اصلي بشر راجع به شرف و ارزش زن و مرد در منشور ابراز داشته اند و نظر به این كه بر آن شده اند تا پيشرفت اجتماعي را تسهيل كنند و بهترين وضع زندگاني را در مهد كامل ترين آزادي به وجود آورند؛
- نظر به اين كه دولت هاي عضو متعهد شده اند كه با همكاري با سازمان ملل متحد، احترام واقعي و جهاني حقوق بشر و آزادي هاي اساسي را تأمين كنند؛
- نظر به اين كه براي تحقق يافتن كامل تعهد ياد شده، همه بايد از حقوق و آزادي هاي مزبور تفاهم مشترك داشته باشند؛
- نظر به اين كه تشويق براي گسترش روابط دوستانه بين ملل، امري است اساسي؛
بنابراين، مجمع عمومي، اين اعلاميه حقوق بشر را به منزله نمودار كمال مطلوب عام كه شايسته چنان است كه همه توده هاي مردم و همه ملت ها براي تحقيق بخشيدن آن بكوشند، ندا در مي دهد تا همه افراد و همه گروه هاي اجتماعي در حالي كه پيوسته آن را نصب العين خود قرار مي دهند، از راه آموزش و پرورش بكوشند، ندا در مي دهد تا حرمت حقوق و آزادي هاي ياد شده را گسترش بخشند و با تدبيرهاي پيشرو، قبول و اجراي جهاني و واقعي آن را همان اندازه در ميان توده هاي خود دولت هاي عضو، كه در بين گروه هاي سرزمين هايي كه زير فرمان آنهاست، تأمين كنند:
ماده 1 – همه افراد بشر آزاد و با حيثيت و حقوق يكسان زاييده مي شوند و داراي موهبت خرد و وجدان مي باشند و بايد با يكديگر با روحيه برادري رفتار كنند.
ماده 2 – هر كس مي تواند از همه آزادي هایی كه در اعلاميه حاضر به آن تصريح شده است، بي هيچ گونه برتري از جمله برتري از نظر نژاد و رنگ و جنس و زبان و دين يا هر عقيده ديگر و از نظر زاد و بوم يا موقعيت اجتماعي و از نظر توانگري يا نسب يا هر وضع ديگر بهره مند گردد. نيز هيچ امتيازي بر اساس نظام سياسي يا قانوني يا بين المللي مربوط به كشور يا سرزميني كه شخص از تبعه آن محسوب است، وجود نخواهد داشت؛ خواه سرزمين مزبور مستقل باشد يا زير سرپرستي، خواه خودمختاري نداشته باشد يا سرزميني كه حاكميت آن به شرطي از شروط محدود شده باشد.
ماده 3 – هر كس حق دارد از زندگي و آزادي و امنيت شخص خويش برخوردار باشد.
ماده 4 – هيچ كس را نمي توان به بندگي يا بردگي گرفت. بندگي و سوداگري بنده در هر شكل كه باشد ممنوع است.
ماده 5 – هيچ كس را نمي توان شكنجه كرد يا مورد عقوبت يا روش وحشيانه و غير انساني يا اهانت آميز قرار داد.
ماده 6 – هر كس داراي اين حق است كه شخصيت حقوقي او در همه جا مراعات گردد.
ماده 7 – همه افراد در پيشگاه قانون يكسانند و حق دارند كه بي هيچ تفاوت از پشتيباني قانون به طور برابر استفاده كنند.
هر كس حق دارد در مقابل هر گونه تبعيض كه ناقض اين اعلاميه باشد و در مقابل هر گونه عملي كه چنين تبعيضي را تشويق كند, از حمايت يكسان قانون برخوردار گردد.
ماده 8 – هر كس مي تواند از تعدي به حقوق اصلي كه به موجب قانون اساسي يا قانون هاي ديگر براي او شناخته شده است به دادگاه هاي صلاحيت دار ملي متوسل گردد تا حقش استيفا شود.
ماده 9 – هيچ كس را نمي توان خودسرانه بازداشت كرد يا زنداني ساخت يا تبعيد نمود.
ماده 10 – هر كس حق دارد با استفاده كامل از تساوي حقوق با ديگران, دعواي او در يك دادگاه مستقل و بي طرف عادلانه و علني رسيدگي شود و آن دادگاه درباره حقوق و تعهدات او, يا صحت هر گونه اتهام كيفري كه به او متوجه باشد حكم دهد.
ماده 11 –
1) هر كس متهم به ارتكاب جرمي باشد, تا وقتي تقصير او طي محاكمه علني كه در آن هر گونه تضمين ضروري براي دفاع تأمين شده باشد قانونا به اثبات نرسد, بيگناه محسوب مي شود.
2) همچنين هيچ كس به علت ارتكاب عملي يا خودداري از عملي محكوم نخواهد شد مگر وقتي كه آن كار به موجب قوانين ملي يا بين المللي در هنگام ارتكاب, جرم محسوب باشد. نيز هيچ كس به مجازاتي بيش از مجازات مقرر در هنگام ارتكاب جرم محكوم نخواهد شد.
ماده 12 – زندگاني خصوصي يا امور خانوادگي يا محل سكونت يا مراسلات كسي نبايد در معرض دخالت خودسرانه واقع شود. نيز به حيثيت و حسن شهرت هيچ كس نمي توان حمله كرد.
هر كس حق دارد در اين گونه دخالت ها يا اين گونه تجاوزها, از پشتيباني قانون برخوردار گردد.
ماده 13 –
1) هر كس حق دارد در داخل هر كشور آزادانه نقل مكان كند و هر كجا بخواهد اقامت گزيند.
2) هر كس مي تواند هر كشوري را كه بخواهد, من جمله كشور خود را, ترك كند و مي تواند به كشور خود باز گردد.
ماده 14 –
1) هر كس حق دارد براي گريز از هر گونه شكنجه و فشار به جايي پناهنده شود. نيز مي تواند در ساير كشورها از پناهندگي استفاده كند.
2) در جرايم غير سياسي يا اموري كه مخالف با اصول و هدف هاي ملل متحد باشد نمي توان از حق پناهندگي استفاده كرد.
ماده 15 –
1) هر كس مي تواند هر مليتي را بخواهد بپذيرد.
2) هيچ كس را نمي توان خودسرانه از مليت او محروم ساخت يا حق تغيير مليت را از او سلب نمود.
ماده 16 –
1) زن و مرد وقتي به سن ازدواج برسند مي توانند بدون هيچ قيد نژادي و ملي و ديني ازدواج كنند, و خانواده بنياد گذارند. آنان به هنگام زناشويي و در اثناء و هنگام انحلال آن داراي حقوق متساوي مي باشند.
2) عقد ازدواج جز با رضاي آزادانه همسران آينده, قانوني نيست.
3) خانواده عنصر طبيعي و اساسي اجتماع است و بايد از پشتيباني جامعه برخوردار باشد.
ماده 17 –
1) هر كس به تنهايي يا با شراكت ديگري داراي حق مالكيت است.
2) مالكيت هيچ كس را نمي توان بر خلاف قانون از وي سلب كرد.
ماده 18 – هر كس داراي حق آزادي فكر و ضمير و دين است. لازمه اين حق آن است كه هر كس خواه به تنهايي يا با ديگران علني يا خصوصي از راه تعليم و پيگيري و ممارست, يا از طريق اقامه شعاير و انجام مراسم ديني, بتواند آزادانه, دين و يقينات خود را ابراز كند.
ماده 19 – هر كس آزاد است هر عقيده اي را بپذيرد و آن را به زبان بياورد و اين حق شامل پذيرفتن هر گونه رأي بدون مداخله اشخاص مي باشد و مي تواند به هر وسيله كه بخواهد بدون هيچ قيد و محدوديت به حدود جغرافيايي, اخبار و افكار را تحقيق نمايد و دريافت كند و انتشار دهد.
ماده 20 –
1) هر كس حق دارد آزادانه در احزاب و جماعت هاي مسالمت آميز شركت جويد.
2) هيچ كس را نمي توان وادار ساخت به حزبي بپيوندد.
ماده 21 –
1) هر كس حق دارد مستقيما يا بوسيله نمايندگاني كه آزادانه انتخاب شده باشند در اداره امور عمومي كشور خود شركت جويد.
2) هر كس حق دارد مانند ديگران متصدي مشاغل عمومي كشور خود گردد.
3) اراده ملت اساس قدرت اختيارات ملي است؛ اين اراده بوسيله انتخابات شرافتمندانه صورت مي گيرد كه دوره به دوره از طريق انتخابات عمومي يكسان, با رأي مخفي يا بنا به روشي مشابه با آن كه آزادي رأي را تأمين مي كند, انجام مي يابد.
ماده 22 – هر كس از حيث اينكه عضو جامعه محسوب است حق دارد از تأمين اجتماعي برخوردار گردد و مي تواند به كمك كوشش ملي و ياري بين المللي با توجه به سازمان و امكانات هر كشور از حقوق اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي كه با حيثيت و تكامل آزاد شخصيت انساني ملازمه داشته باشد بهره ور گردد.
ماده 23 –
1) هر كس حق كار و حق برگزيدن آزادانه كار با شرايط عادلانه و ارضاء كننده دارد, نيز حق دارد كه در مقابل بيكاري حمايت شود.
2) هر كس در مقابل كار مساوي, بدون هيچ گونه رعايت امتياز, حق دستمزد مساوي دارد.
3) هر كس در مقابل كار, حق دارد دستمزدي منصفانه و ارضاء كننده دريافت كند كه براي او و خانواده اش و در صورت مقتضي حق دارد از كليه وسايل حمايت اجتماعي استفاده نمايد.
4) هر كس حق دارد براي پشتيباني از منافع خود, با ديگران تشكيل سنديكا بدهد و عضو سنديكايي شود.
ماده 24 – هر كس حق استراحت و استفاده از ايام فراغت دارد, من جمله حق دارد ساعات كارش به طور معقول محدود باشد و از مرخصي نوبتي با دريافت حقوق استفاده كند.
ماده 25 –
1) هر كس حق دارد از سطح يك زندگاني برخوردار باشد كه سلامت و رفاه او و خانواده اش, من جمله خوراك و لباس و مسكن و رسيدگي هاي پزشكي آنان را تأمين كند. همچنين حق دارد از خدمات ضروري اجتماعي در هنگام بيكاري و بيماري از اراده او, وسايل معاش وي مختل گردد استفاده كند.
2) مادر بودن و فرزند بودن, استفاده از كمك و مساعدت مخصوص را ايجاب مي كند.
هر كودك خواه حاصل زناشويي قانوني باشد يا غير قانوني, از حمايت اجتماعي برابر برخوردار مي گردد.
ماده 26 –
1) هر كس حق دارد از تعليم و تربيت استفاده كند. تعليم و تربيت بايد دست كم در مورد آموزش ابتدايي و اساسي رايگان باشد. تعليمات فني و حرفه اي بايد براي همه ممكن باشد. دسترسي به تعليمات عاليه بايد براي همه و بنا به شايستگي هر كس امكان پذير باشد.
2) هدف تعليم و تربيت بايد شكوفايي كامل شخصيت بشري و تقويت احترام به حقوق بشر و آزادي هاي اساسي باشد.
تعليم و تربيت بايد حسن تفاهم و گذشت و دوستي بين همه ملت ها و همه گروه ها از هر نژاد يا هر دين, همچنين گسترش فعاليت هاي ملل متحد را براي حفظ صلح تسهيل كند.
3) پدر و مادر براي تعيين نوع تعليم و تربيت فرزند خود حق اولويت دارند.
ماده 27 –
1) هر كس حق دارد آزادانه در زندگاني فرهنگي اجتماع شركت جويد و از اقسام هنرها استفاده كند و در پيشرفت علمي و بركات حاصل از آن سهيم باشد.
2) هر كس حق دارد از منافع اخلاقي و مادي ناشي از هر گونه دستاورد علمي و ادبي يا هنري كه آن را به وجود آورده باشد حمايت شود.
ماده 28 – هر كس حق دارد بكوشد تا در سطح اجتماعي و جهاني چنان سامان و نظمي حكمفرما شود كه حقوق و آزادي هايي كه در اين اعلاميه اعلام شده است در آن سطح به نتيجه كامل برسد.
ماده 29 –
1) هر كس نسبت به اجتماعي كه فقط در آن اجتماع رشد آزاد و كامل شخصيت او امكان پذير است تكاليفي بر عهده دارد؛
2) هر كس در اجراي حقوق و در مقام برخورداري از آزادي هاي خويش, تنها از محدوديت هايي پيروي مي كند كه قانون منحصرا به منظور تأمين شناسايي و حرمت حقوق و آزادي هاي ديگران, بالجمله براي تحقق بخشيدن به مقتضيات عادله اخلاق و نظام اجتماعي و مصلحت عمومي, در يك جامعه دموكرات وضع كرده باشد.
3) در هيچ حال نمي توان حقوق و آزادي هاي مزبور را به نحوي به كار برد كه با هدف ها و اصول ملل متحد منافي باشد.
ماده 30 – هيچ يك از مقررات اعلاميه حاضر را نمي توان به نحوي تفسير كرد كه براي دولتي يا گروهي يا فردي متضمن حقي شود كه بنا بر آن, بتواند به فعاليتي دست زند يا كاري انجام دهد كه هدف آن از بين بردن حقي از حقوق و آزادي هاي مذكور در اين اعلاميه باشد.
1. شعر از ابوطالب مظفری.
86/10/24 @ 10:34ب.ظ

امروز آغاز سال نو میلادی است. سال پیش را با رویدادهای تلخی چون اخراج اجباری و همراه با لت و کوب مهاجران افغان از ایران، درگیری های خون بار کوچیان با بومیان هزاره در هزارستان، کشتار مردم شبرغان به دست نیروهای دولتی والی جوزجان، درگذشت محمدظاهر شاه، کشتار مردم بی گناه در رویداد بغلان و سرانج